چه سحر بود که دوشم دل آرزوی تو داشت
تو را در آینه میدید و جستجوی تو داشت
به دور خمکدۀ اعتبار گردیدیم
سپهر و مهر همان ساغر و سبوی تو داشت
ز خلق اینهمه غفلت که میکند باور
تغافل تو ز هر سو نظر به سوی تو داشت
نظر به رنگِ تو بستم نظر به رنگ تو بود
خیالِ روی تو کردم خیال روی تو داشت
ز ما و من چقدر بویِ ناز میآید
نفس به هر چه دمیدند های و هوی تو داشت
هزار پرده دریدند و نغمه رنگ نبست
زبان خلق همان معنیِ مگوی تو داشت
چه جرعهها که نه بر خاک ریختی زاهد!
به این حیا نتوان پاسِ آبروی تو داشت
به سجده خاک شدی همچو اشک و زین غافل
که خاک هم تری از خشکی وضوی تو داشت
درین حدیقه به صد رنگ پرزدن بیدل!
ز رنگ درنگذشتم که رنگ، بوی تو داشت
#بیدل
#شاعر_آینه_ها
#شفیعی_کدکنی
August 23, 2026 58