مادرجونِ عزیز🤍
حالا بیش از هشت ماه است که تو را نداریم. چقدر مظلومانه و ناگهانی رفتی.
رفتنت هنوز در باورم نیست. در باور هیچکدام از اعضای خانواده نیست.
هیچوقت در باورمان نخواهد بود، فقط دیگر به زنگ نزدن هایت و ندیدنِ رویِ ماهت عادت کردیم.
البته که بچه هایت عادت نکردند، فقط تظاهر به عادت کردن میکنند.
تو هنوز هم در مسیری و من باز هم در جاده پرسه میزنم و با چشمانم سراغِ تو را میگیرم از زمین و زمان.
تمام این هشت ماه و چند روز هر شبش را مرور میکردم که هر لحظه چه میکردی، چه میگفتی و چه احوالی بر تو گذشت.
و در تمام این ماهها حرف هایم بغض شدند و اشک هایم کلمه و جمله.
