Scythe & Sparrow | داس و گنجشک: post #451 — TG.ME

وقتی موقتاً از غرغراش دست می‌کشه، صدای خفه‌ی یه زن رو از اون سر خط می‌شنوم، هرچند نمی‌تونم بفهمم چی می‌گه. فقط لحنش رو می‌فهمم؛ آروم‌کننده، با ترس. «برام مهم نیست، نائومی.» بدنم خشک می‌شه. جلوی یه دسته چکمه‌ی بلند ماهیگیری که از قفسه آویزونه ایستادم، ولی واقعاً بهشون نگاه نمی‌کنم. در عوض، دارم پرستار، نائومی، رو تصور می‌کنم و اون لبخندش که هیچ‌وقت به چشماش نمی‌رسید وقتی تو بیمارستان فالشو گرفتم. کدری رو تو چشماش می‌بینم، انگار انقدر تسخیر شده بودن که نمی‌تونستن بدرخشن. صداشو می‌شنوم؛ باریک‌ترین نخ امید تو حرفاش وقتی پرسیدم آس جام براش چی معنی می‌ده. پرواز کردن. من دقیقاً می‌دونم این مرد کیه. چی کار کرده. و کجا باید بره. یه موج از شادی شیطانی تو سلول‌هام منفجر می‌شه. یه نگاه به گچ دستم می‌ندازم. شاید بدشانسی من اون‌قدرها هم بد نبود. مرد ادامه می‌ده: «مشکل خودته.» و منو به لحظه‌ی حال برمی‌گردونه. «و اگه حواست نباشه، می‌تونم مشکلتو بیشتر هم بکنم. مگه اینکه یهو برات مهم نباشه که اون عکسات تو شهر پخش بشه…؟» یه التماس آروم از اون سر خط میاد. «قبلاً بهت گفتم که امشب می‌رم، و قسم می‌خورم اگه وقتی برگشتم اونجا نباشی، می‌خوام...» با یه حرکت ناگهانی چکمه‌های بلند ماهیگیری رو کنار می‌زنم. آویزهای فلزی خش‌خش می‌کنن. مرد که هم‌سن خودمه جا می‌خوره؛ تلفن چند سانت از صورتش فاصله داره، با چشمای آبی گشادش به من نگاه می‌کنه. می‌گه: «بعداً بهت زنگ می‌زنم.» و بعد یه لبخند آروم رو لباش می‌شینه. همین‌جوری نگام می‌کنه، خوش‌تیپه؛ با اینکه یه جورایی ساده‌ست. با موهای تیره و ژولیده. ته‌ریش روی فک زاویه‌دارشه. چشماش که وقتی می‌خنده برق می‌زنن. مطمئنم با اون لبخندش از هر جور دردسری در رفته. و خودش هم می‌دونه. می‌گه: «سلام.» صداش گرم و دلنشینه. سرم رو آروم براش تکون می‌دم. گوشیشو تکون می‌ده و سرشو یه کم کج می‌کنه، انگار که خجالت کشیده. «ببخشید بابتش. کاری بود. می‌دونی، مردم کارشونو درست انجام نمی‌دن و اینا. باور کن، حقشون بود.» بی‌حس می‌گم: «آره.» هرچند اون متوجه لحن کنایه‌آمیزم نمی‌شه. «مطمئنم که حقشون بود. شرط می‌بندم دیگه گند نمی‌زنن.» قیافه‌ش روشن می‌شه و یه نفس عمیق می‌کشه. «امیدوارم حق با تو باشه.» سرش رو به سمت پام تکون می‌ده. «چی کارش کردی؟» از توی چکمه‌های بلند ماهیگیری خم می‌شم جلو و دستمو می‌ذارم گوشه دهنم. چشماش از انتظار شنیدن یه راز مشترک برق می‌زنه. «شکوندمش وقتی داشتم سعی می‌کردم یه نفر رو بکشم.» چشمک می‌زنم و اون می‌خنده؛ شادی کل راهرو رو پر می‌کنه. «این داستانیه که دوست دارم بیشتر در موردش بشنوم. اسمم اریکه.» مکث می‌کنه، انگار که منم قراره اسممو بهش بگم. وقتی این کارو نمی‌کنم، برق چشماش بیشتر می‌شه. «ماهیگیری دوست داری؟» جواب می‌دم: «شاید.» و لباش کج می‌شه. شونه بالا می‌ندازم و لنگ‌لنگان برمی‌گردم سمت چاقوها. اریک دنبالم میاد، از اون طرف ویترین شیشه‌ای نگام می‌کنه و من حواسمو می‌دم به اسلحه‌هایی که فقط یه کم دور از دسترسن. «یه مکان مخفی برای ماهیگیری داری؟ اگه آره، من به چند تا راهنمایی نیاز دارم. تمام هفته هیچی نگرفتم. شاید بتونی بهم نشون بدی.» سرمو بلند می‌کنم و بهش نگاه می‌کنم، بعد سرمو کج می‌کنم. یه لبخند آهسته و حریصانه روی لبام می‌شینه. «فکر کنم نائومی ناراحت بشه. تو این‌طور فکر نمی‌کنی؟» لبخند اریک بالاخره می‌شکنه، هرچند کاملاً از بین نمی‌ره. پوزخند می‌زنه، مکث می‌کنه انگار که آخرین فرصت رو به من می‌ده تا به خودم بیام. بعد چشماشو می‌چرخونه. زیر لب می‌گه: «جنده احمق.» طوری که فقط من بشنوم. همون‌جا می‌مونم، دستامو مشت کردم. ناخونام هلال‌هایی رو روی بالشتک عصاهام حک می‌کنن، و تماشا می‌کنم به سمت پیشخوان می‌ره. صاحب مغازه مجله‌شو می‌ذاره پایین؛ قیافه‌ش خونسرده وقتی چشماش به من می‌افته. «عصر بخیر. چیجوری می‌تونم کمکتون کنم؟» اریک می‌گه: «یه جعبه وینچستر ۳۵۰ لجند می‌خوام.» پیرمرد غرغر می‌کنه، چشماش ریز می‌شه. «فصل شکار نیست. نباید وسایل ماهیگیری بگیری؟» «دارم. می‌خوام تو آب به ماهی‌ها شلیک کنم. فقط به کلانتر نگو. تقصیر من نیست اگه یه گوزن سر راه تیرم قرار بگیره.» صاحب مغازه ویترین پشت سرش رو باز می‌کنه تا یه جعبه‌ی سیاه رو از قفسه برداره؛ مهمات داخلش با یه زمزمه‌ی مرگبار جابه‌جا می‌شن. کنار ویترین شیشه‌ای می‌مونم حتی با اینکه میل به پریدن روی اریک و خفه کردنش با دستای خالی مثل موج بهم هجوم میاره. چرا یه مرد مثل اون هرچیزی رو که می‌خواد به دست میاره؟ هرکاری رو که می‌خواد انجام می‌ده و ازش قسر در می‌ره؟ به هرکسی و هرچیزی که می‌خواد آسیب می‌زنه؟ به چاقوها خیره می‌شم و اونا انگار توی ویترین‌ باهام حرف می‌زنن، امکاناتشون رو به من نشون می‌دن. میگن نباید اینطوری باشه. #29

❤13🥰1
December 18, 2025 286