لبخندی بهم میزنه و یه لحظه یادم میره امشب نزدیک بود چه غلطی بکنم. جلوی پاش میشینم و بهش اشاره میکنم که مچ پاش رو بذاره روی زانوم. همین کار رو هم میکنه، با احتیاط، و من دستهام رو به هم میمالم تا گرم بشن؛ کاری که باعث میشه یه خط کوچیک بین ابروهاش بیفته وقتی نگاهم میکنه. «درد میکنه؟» رز شونه بالا میندازه و روش رو برمیگردونه، میبینم که آب دهنش رو محکم قورت میده. «یه کم.» «اشکالی نداره که این چیزها اذیتت کنه.» با قاطعیت میگه: «اذیت نمیکنه.» هرچند کاملاً قانعکننده نیست و خودش هم این رو میدونه. تسلیم میشه و آهی میکشه، بعد اضافه میکنه: «استخونی که بیرون زده بود یه کم… زیاد بود. فراموش کردنش سخته.» «قابل درکه.» یه کم لبه چسب رو میکشم و اون ناله میکنه، چون موهایی که زیرش دراومده کشیده میشه. «این موها داره تجربهاش رو بدتر هم میکنه.» کوتاه میخندم. «چی؟» «نگاه کن.» پای دیگهاش رو میذاره روی زانوم تا تفاوت بین پوست تازه تراشیدهشدهاش که هنوز خیسه و برق میزنه و پایی که دستنخورده و موهای تیرهاش توی نور کم میدرخشه رو نشون بده. به پاش که ورم کرده اشاره میکنه، جای بانداژ هنوز روی پوستش مونده. «مو.» نزدیک بود یه چیز احمقانه بگم؛ مثلاً اینکه از موهای پاش خوشم میاد، یا اینکه جذابه، یا شاید پنجاه تا گزینهٔ احمقانهٔ دیگه که یهو باهوش بودنم رو کنسل میکرد. گلوم رو صاف کردم و سعی کردم روی باند تمرکز کنم. یه گوشهاش رو بلند کردم تا مطمئن بشم بخیهها به سطح گاز نچسبیدن. «مو داشتن پا طبیعیه.» «ولی مثل سگ درد میکنه وقتی تو چسب گیر میکنه.» «فقط صبر کن تا گچ بگیری.» «درد داره؟» «نه. ولی وقتی برش داریم، شاید بتونی موهای پات رو ببافی.» با خنده میگه: «دکتر.» و با انگشت پاش بهم ضربه میزنه. «قرار بود کمکم کنی.» اعلام میکنم: «دارم کمک میکنم. دارم حواست رو پرت میکنم تا بتونم این کار رو بکنم.» و باند رو پاره میکنم. جیغ میزنه: «مادر به خطا!» و مچ دستم رو میگیره و میخنده، چشماش گشاد شده. میدونم مثل یه احمق دارم بهش لبخند میزنم، ولی نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم. «نود و نه درصد مطمئنم که هیچ مدرکی نداری، و گوشی پزشکیت رو تو بازی اردکگیری بردی.» رز مچ دستم رو ول میکنه، فقط برای اینکه بزنه به بازوم و بعد تکیه بده. لبخندش آرومآروم محو میشه. یه لحظه طول میکشه تا بفهمم لبخند منم محو شده. راحتی لمسش باعث میشه نگه داشتن حرفایی که نباید بگم سخت بشه. سخته که جلوی میل ناگهانیم رو بگیرم و بهش نگم پوستش تو این نور چقدر قشنگ میدرخشه، یا چقدر بامزه و خاصه، یا چقدر از گرمای لمسش، و حضورش ممنونم. دقیقا همونطور که سخته به این فکر نکنم که زیر این روپوش مخملی لخته. دستی که روی پاش گذاشتم تنها چیزیه که جلوی افتادن کاملش رو میگیره. رز میگه: «شاید توام اون ته مه وجودت یکم خبیث باشی، دکتر کین.» و افکارم دربارهی بدنش جای خودشون رو به تصاویری از انبار متیو کرانول میدن. هنوز سنگینی آچار رو تو دستم حس میکنم، سوزش خشم رو تو رگهام. نمیدونم چیزی تو صورتم تغییر میکنه، یا فقط تغییر جو بینمون رو حس میکنه، ولی رز دستم رو میگیره. کف دستم رو باز میکنه و یه اسفنج مرطوب اونجا میذاره. «ولی مهربون هم هستی. و من هر دوتاشون رو دوست دارم. به یک اندازه.» لبخند رز نرمه، چشمهاش گرمه. سعی میکنم لبخند بزنم. روی کارهای سادهای مثل مراقبت و درمان تمرکز میکنم. زخمش رو با ملایمت تمیز میکنم؛ و انگار هر بار که اسفنج رو روی زخمش میکشم، یه جور مراسمه که باهاش خودم رو آروم میکنم. مردی که وقتی وارد دانشکده پزشکی شدم انتخاب کردم باشم؟ هنوزم همون مرد هستم. ولی اون راست میگه. شاید واقعا یکم خشونت و خباثت ته وجودم باشه. و باید این رو به یاد داشته باشم. چون دیگه اون بخش از وجودم از بقیهشون جدا به نظر نمیرسه. #27
13