بالاخره میگم: «نه. ممنون. این خیلی کمک کرد.» «امیدوارم حالا خیلی زیاد هم کمکت نکرده باشه.» «به اندازه کافی کمک کرده.» لاکلن تو گوشی زمزمهای میکنه و بعد خداحافظی میکنیم. مدت زیادی به یادداشتهام خیره میشم، اطلاعات رو بارها میخونم تا مطمئن بشم حفظشون کردم، بعد میندازمشون تو دستگاه خردکن و نابودشون میکنم. ژاکتم رو میدارم و ميرم. حدوداً یه ربع طول میکشه تا به المزدال برسم. چند دقیقه بیشتر هم تا مزرعهاش. از کنارش رد میشم، فقط یه ذره آرومتر از سرعت مجاز، و کنار درختهای صنوبر پارک میکنم که گوشه شمال غربی مزرعه رو احاطه کردن، مزرعهای که از جلوی خونهاش شروع میشه و کامیونم اونجا پشت برگهای انبوه قایم میکنم. در رو باز میکنم و یه نفس عمیق از طوفانی که در راهه میکشم. اولین قطرههای بارون به ژاکتم میخورن وقتی تو شونه خاکی بزرگراه خلوت به سمت ورودی خونه مت کرانول میرم. نگاهم هیچوقت از خونه جدا نمیشه. هیچ نوری تو خونه روشن نیست که با تاریکی رو به افزایش طوفان عظیمی که به سمتمون میاد بجنگه. اولش به نظر میرسه خالیه. بعد صدای ناله یه دستگاه سنگزنی از انبار میشنوم. میایستم و به اونجا نگاه میکنم. مثل هر مزرعه دیگهایه. با یه خونه ساده. وسایل تو حیاط. یه انباری و تجهیزات. مطمئن نیستم اصلاً اینجا چیکار میکنم، همینطور به خونه یه نفر خیره میشم که قطرههای پراکنده بارون کمکم تبدیل به رگبار میشن. ممکنه یکی منو ببینه، حتی با اینکه طوفان زمین رو با سايه پوشونده. دارم چه غلطی میکنم؟ یه رعد و برق میزنه و چیزی رو که کنار ورودی خونه افتاده روشن میکنه. از بین اولین ساقههای ذرت کنار مزرعه بیرون زده. یه چوب بیسبال آلومینیومی. یه رعد و برق دیگه میزنه، و من تمام لحظات آسیب دیدن رز رو تصور میکنم. طوری که مت کرانول باید بهش ضربه زده باشه. شدت ضربهاش. خشم و کینهای که رو صورتش نقش بست. فریاد دردناک رز. همهاش رو میشنوم و میبینم. حسش میکنم. درست مثل اینکه همونجا وایسادم و دارم میبینم که اتفاق میافته. کمک. قبل از اینکه واقعاً بفهمم دارم چیکار میکنم، نصف راه ورودی رو رفتهام و دیگه راه برگشتی نیست. نگاهم به اون چوب بیسبال میافته و فلز فرورفته که با بارون خیس شده. دستام مشت میشن. تمام تلاشم رو میکنم که وقتی از کنارش رد میشم برش ندارم. وقتی چند قدمی انبارم، دستگاه سنگزنی خاموش میشه و فقط صدای خشخش آروم یه رادیو قدیمی میمونه. میایستم، اما فکر برگشتن به ذهنم خطور نمیکنه. فقط تو بارون منتظر میمونم، گوش میدم که یه چیز سنگین به فلز برخورد میکنه. چند کلمه از لای در نیمهباز رد میشه، لحنش خشنه، جملهاش نامفهوم. کرانول داره با خودش حرف میزنه، اما به جز فحشهای گاهبهگاه، نمیتونم زیاد بفهمم چی میگه. یه لحظه بعد، آچار تیکتیک میکنه که نشون میده داره یه پیچ رو سفت میکنه، و من از فرصت استفاده میکنم تا نزدیکتر برم و داخل رو نگاه کنم. کرانول پشتش به منه. زیاد ندیدمش، ولی اونقدر یادمه که بشناسمش، مخصوصاً با اون چشمبند که پوست براق پشت سرش رو فشار میده. گوشی که کنارش رو قاب فلزی افتاده زنگ میخوره. نگاه میکنم چطور دستش رو به لباس کارش میماله و با اسپیکر جواب میده. با عصبانیت میگه: «چی میخوای؟» نه یه سوال، بلکه یه دستور. «باید قبل از اینکه داروخونه ببنده برم. سرفه میسی...» «فکر کردم بهت گفتم شام درست کنی.» یه مکث میشه. صدای سرفه یه بچه رو تو سکوت پسزمینه میشنوم. حاضرم رو گواهینامه پزشکیم شرط ببندم که برونشیت داره. «آره، ببخشید.» «پس برو درستش کن.» مت صفحه رو فشار میده تا تماس رو قطع کنه و دوباره رو موتور تمرکز میکنه. «پشیمونت میکنم، زنیکه احمق.» خون تو رگام به جوش میاد، مثل یه آتیش تو رگام. ضربان قلبم تو گوشم غوغا میکنه. چشمامو میبندم، تو یه لحظه از خاطره گم میشم. تصویری از مردی شبیه کرانول. پر از نفرت و کینه. پدرم. صورتش با وجود اینکه سالها گذشته، تو ذهنم خیلی واضحه. شب آخر که بهمون حمله کرد، خشم توش بود. میتونم به وضوح لب پاره روئن و جیغ لاکلن رو به یاد بیارم، نوک انگشتش که کنده شده بود، فواره خون قرمزی که جاش مونده بود. میتونم تمام جزئیات پشت پدرم رو تصور کنم وقتی پشتش رو به من کرد، آماده بود تا ضربه دیگهای به هر کدوم از برادرام که حاضر بود باهاش روبرو بشه، بزنه. و هنوز وزن چاقویی رو که تو دستم پنهان کرده بودم، یادمه... «حرومزاده.» مت هیس میکشه. من سریع برمیگردم تو سایهها. ولی اون داره با ماشین شاسیبلند داغونش حرف میزنه. با من نیست. خم میشه رو موتور و آچار رو میچرخونه. «یه تیکه آشغال احمقی.» اره درسته. تو یه تیکه آشغال احمقی. من برمیگردم تو نور و نگاه میکنم چطور کرانول عمیقتر تو شبکه فلزی دست میبره، بازوش تا شونه توشه. #25
8
4