Scythe & Sparrow | داس و گنجشک: post #445 — TG.ME

این افکار مثل پیچک‌هایی هستن که می‌پیچن و منو تو یه زندگی خطرناک گیر میندازن که نمی‌تونم ازش فرار کنم. دیدم که چطوری اتفاق میفته. تو برادرام، لاکلن و روئن. منم قبلا همون وسوسه‌ها رو حس کردم، خس کردم که دورم حلقه زدن. ولی یاد گرفتم اون خواسته‌ها رو تو یه جعبه بذارم تا خشک و فراموش بشن. از نور محروم بمونن. رز میگه: «شاید منو ندیده باشه.» و منو به زمان حال برمی‌گردونه. «ولی چند تا زن همینجوری یهویی با پای شکسته تو یه شهر کوچیک پیدا میشن؟ اگه بخواد، زیاد طول نمیکشه تا منو پیدا کنه. واقعاً از پیشنهادت برای آوردن من اینجا ممنونم، ولی شاید نباید قبول می‌کردم. نمی‌خوام تو به خطر بیفتی. همین الانشم خیلی کارا برام کردی. هنوز حتی در مورد دزدی یا اون گندی که تو کلینیکت زدم حرف نزدیم.» قیافه رز خجالت‌زده‌ست ولی یه شیطنت خاصی هم توش هست، انگار که از یه کم هرج و مرج لذت می‌بره. «راستش، خیالم راحت شد که دوباره راکون نبود. میدونی چقدر سخته یه راکون معتاد به کدئین رو از سیستم تهویه بیرون آورد؟ خیلی سخته.» قیافه رز بشاش میشه. «یه جورایی بدم نمیاد دکتر مک‌اسپایسی رو ببینم که آستیناشو بالا می‌زنه و با یه راکون دیوونه دعوا می‌کنه.» «دعوا.» پوزخند می‌زنم. «خب، احتمالاً می‌بینی. بیشتر از اون چیزی که باید اتفاق میفته.» نوری که تو چشمای رز بود، شروع به کم شدن می‌کنه. وقتی به سمت در نگاه می‌کنه، دستمو رو دستش میذارم، با وجود صدای تو سرم که میگه این کارو نکنم. «گوش کن. کرانول تو حاشیه‌ی شهر بعدی زندگی می‌کنه.» خب که چی؟ پونزده دقیقه راهه. و تو قبلاً اینو بهش گفتی. «اون به ندرت میاد اینجا.» حالا انگار تو از برنامه زندگیش خبر داری، احمق. «دوستای زیادی هم نداره.» تو هیچ ایده‌ای نداری چند تا دوست داره. شاید با کل شهرستان رفیق باشه، از کجا میدونی. نفس عمیقی می‌کشم که تمام گوشه و کنارهای ریه‌هام رو پر می‌کنه. «لطفاً فقط بمون. قول می‌دم دفعه بعد که اون راکون آشغال به قلعه‌ام نفوذ کرد، می‌برمت کلینیک تا ببینی چطور کتک می‌خورم. اگه برگردی، با وجود اون بچه‌ها و مزرعه ذرت نگرانت می‌شم.» رز هیچی نمی‌گه، فقط چشماش رو به چشمای من قفل کرده و به جلو خم می‌شه و لب‌هاش رو دور نی می‌پیچه. برای یه لحظه کوتاه، فانتزی‌هایی درباره اون لب‌های نرم تو ذهنم جرقه می‌زنه، اما وقتی اولین جرعه اسموتی رو می‌نوشه و قیافه‌اش به حالتی از انزجار پنهان تبدیل می‌شه، این فانتزی‌ها قطع می‌شن. با لبخند می‌گم: «حتی میذارم از اسموتی‌های سبز من دوری کنی.» و اون لیوان رو به سمت من هل می‌ده. می‌تونستم به خاطر نگاه شرمگین تو چشماش اذیتش کنم، اما به جاش لیوان رو به آشپزخونه می‌برم و برمی‌گردم تا دستم رو بهش تعارف کنم. «بیا، اتاقت رو نشونت می‌دم.» اون به کف دستم نگاه می‌کنه انگار داره سعی می‌کنه یه راز رو حل کنه، و طول می‌کشه تا دستش رو روی دست من بذاره، و همونطور که این کار رو می‌کنه، بهش نگاه می‌کنه، انگار این حرکت کوچیک یه کشف بزرگه. وقتی بلند می‌شه، کمکش می‌کنم تا وزنش رو تحمل کنه و تعادلش رو پیدا کنه و برای عصاهاش آماده بشه، و بعد دنبالم میاد تو راهرو. می‌گم: «فکر کنم این یکی بهتره.» جلوی دومین اتاق از دو اتاق مهمان می‌ایستیم و در رو باز می‌کنم. «اون یکی حمام اختصاصی داره ولی باریکه. اینطوری، می‌تونی حمام اصلی رو برای خودت داشته باشی و این وان یه کم پایین‌تره پس برات راحت‌تره. اگه چیزی خواستی، من درست اون طرف راهرو هستم. خوبه؟» رز خودش رو به داخل اتاق خواب می‌کشه. نگاهش روی جزئیات می‌چرخه، همه چیز بی‌روح و تک‌رنگ. همه چیز به جز روتختی گل‌دار جدید با سایه‌های صورتی مرجانی و آبی، دو بالش زرد تیره که به سرتخت فرفورژه تکیه داده‌ان. نگاهش روی تخت می‌مونه. شاید خطوط تاخوردگی که هنوز از صبح امروز که خریدمش روی پارچه مونده رو می‌بینه. شاید می‌فهمه که فقط برای اون خریدمش، به این امید که شاید قبول کنه و بمونه. رز لبخندش رو به سمت من برمی‌گردونه. گرمای اون مثل یه تیر به سینه‌ام می‌خوره. بالاخره می‌گه: «آره، فکر کنم خوبه.» #23

❤10
December 6, 2025 205