•
یک درس نویسندگی منِ کمترین بدهم:
امروز وسط تمرین، توی باشگاه که پشتهم آهنگهای مزخرف میگذارند، یک آهنگی پخش شد که مثل خیلی از آهنگهای دیگر آنجا، من نشنیده بودمش. خواننده با آن صدای نزارش میگفت:
«تو چِشای تو یه جادوی خاصی هست
تو نگاهِ تو انگار یه احساسی هست.»
در نوشتن، این غلط است که شما نتوانی یکچیزی را توصیف کنی. اگر نمیتوانی توصیف کنی خب نگو، رد شو و سرد و خنثی برگزارش کن.
«جادوی خاص» میتواند هر چیزی باشد. کمااینکه خودِ «جادو» بهتنهایی شگفتانگیز و خاص است. جادوی معمولی که نداریم. جادوی خاص بهخودیخود ترکیب زشت و غلطی است!
این ترکیبهای موصوفی کجکی از دستِ نابلدها در میرود.
تو پارهی دومش هم همینطور است:
«انگار یک احساسی هست؟»
این به چه معناست؟
کدام احساس؟ انگار یک احساس؟ یعنی احساس نیست؟
خب دقیق بیان کن. اگر مشکل تشخیص حالات چهرهای داری، اول آن را حل کن، بعد عاشق شو.
الان نه ما فهمیدیم چه جادوی خاصی، نه مخاطب اصلی نه خودِ خالق این ترکیب!
هیچکس نفهمید چه شد.
در نویسندگی هم باید از این ترکیبها پرهیز کرد.
مثلا فکر کنید بنویسیم:
«پشت به غروبی خاص ایستاده بود.»
«برفِ خاصی میبارید.»
اگر بگوییم چشمهای تو جادو دارد، هم اندازه است و هم درست.
تازه عاشقانهتر هم است. بهقمربنیهاشم اگر دروغ بگویم.
•
@BaEmad
