#چپتر7
#پارت50
Chapter 7 : در جزیره لمنوس
هادس، آفرودیت را در پلکان عمارتش در جزیره لمنوس درحالی که منتظرش بود، پیدا کرد.
عمارت زیبایی بود که توسط خود هفائستوس ساخته شده بود , ترکیبی از معماری مدرن , گل و برگ های پیچکی , و دیوارهایی که با پنجره پوشیده شده بودند و نمایی از هر طلوع شکوهمند و غروب سحرانگیز را ارائه می دادند، بود.
این جزیره مکانی مقدس برای هفائستوس بود .
همان جا بود که هرا او را از المپوس بیرون انداخت.
بدلیل سقوط , پایش شکسته بود و مردم لمنوس به او اهمیت می دادند .
حتی بعد از از اینکه او را دعوت کردند تا برگردد، خدا ترجیح داد که در اینجا بماند، چون که کورهای را ساخته بود، آهنگری را به مردم یاد داده بود و عبادت کنندهایی را هم به دست آورده بود .
هادس همیشه این حقیقت را در نظر می گرفت که خدای آتش حاضر است که این جزیره را با آفرودیت شریک شود و این نشانه عشقش به او بود، اما هیچوقت افکارش را به او نگفته بود - به هر حال احتمالا به او گوش نمی داد .
آفرودیت پرسید:(اومدی تسلیم بشی؟)
لباسی شبیه به رنگ درون صدف پوشیده بود، ردایی صدفی پوشیده بود که پرهایی آن را احاطه کرده بودند.
موهای طلایی اش برق می زد و مانند موج پشتش پایین می امد .
هادس جواب داد :( اومدم تا با شوهرت صحبت کنم.)
چشم های الهه از خشم برق زد و گفت :( اینطوری صداش نکن. )
_( چرا؟ زئوس طلاقت رو قبول کرده؟)
_( قبول نکرد.)
و به اقیانوس نگاه کرد , جایی که خورشید در پایین آسمان معلق بود .
لحظه ای مکث کرد و هادس دلیل سکوت را فهمید_زمانی بود که الهه باید خودش را جمع و جور میکرد.
هرچیزی که میخواست بگوید برایش سخت بود.
_(حتی بعد از اینکه هفائستوس قبول کرد که برام بهتره.)
هادس با خودش فکر کرد، هفائستوس لعنتی.
خدای آتش بدتر از آن چیزهایی بدی بود که او گفت .
آفرودیت در حالی که دوباره به هادس نگاه می کرد، ادامه داد:(وقتی بهش گفتم که چی کار کردم , یکوچولو هم از خودش خشم نشون نداد . اون کل روز رو تو یع کوره کار می کنه و حتی یکم هم آتیش درونش نیست.)
_(به نظرت برای این نبود که چون ازت انتظار داشت عصبانی نشد؟)
آفرودیت خیره شد و هادس توضیح داد:( خودت اعتراف کردی که هیچوقت ازدواج نکردی، آفرودیت. چرا انتظار داری که هفائستوس برای چیزی که هیچوقت نداشت غمیگن و ناراحت شه؟)