ناخن انگشت شستمام را به انگشتان دیگرم فشار دادم تا بدانم که هنوز زندهام.
بعد نوک انگشتان پایم را تکان دادم تا مطمئن باشم فلج نشدهام.
نفس میکشیدم.
بعد، فورا به تو فکر کردم.
آنجا که دراز به دراز افتاده بودم.
باد میوزید.
در جریان رودخانه خللی وارد نشده بود.
زمین هم میچرخید.
همچنان که آفتاب میتابید.
و این تمامِ تصویر تنهایی بود.
در قعر آن درّه./
آرمان شادیوند - سقوط.
@Armanshadivand


