دید که پدر بر زانو روی زمین نشسته است. یک دستش را بر صلیبِ آویخته از گردنش نهاده و دست دیگر را بهسوی آسمان دراز کرده است.
سرش را کج کرد؛ انگار میخواست بفهمد دستان پدر دقیقاً چه نقطهای را هدف گرفتهاند، سرش را به سمت آسمان چرخاند و به آسمان نگریست، لحظهای لبهایش را بههم فشرد و به پدر گفت:
ـ آیا قرار است کسی دیگر بهجای ما تلاش کند، پدر؟
آیا حالا کسی دیگر تاوان اشتباهات مرا میپردازد؟
اصلاً، آیا در این دنیا تخفیفی برای اشتباهات ما آدمها وجود دارد؟
در انتظار چه کسی دست به آسمان بلند کردهاید؟
اگر بگویم در خانهای که به درش میکوبید، کسی نیست، از من دلخور میشوید؟
ما همه باید خودمان برویم، زجر بکشیم، و در نهایت، خودمان برای خودمان کاری کنیم. باید تاوان بدهیم، گاهی هم لذت ببریم.
آیا اصلاً از حرفهایم چیزی میفهمید؟
آیا صدایم را دارید، یا این کلمات آنقدر با سالها باور شما بیگانهاند که ترجیح میدهید هر روز درِ خانهای را بکوبید که هیچکس در آن نیست، اما هرگز حاضر نیستید کاری برای خودتان بکنید؟...
پدر همچنان خاموش، با چشمانی بسته دعا میکرد. صدای کانلو را بهخوبی میشنید، اما هیچ نشانی در چهرهاش پدیدار نمیشد.
کانلو ادامه داد:
ـ پدر، میدانید؟ خدا برایم درست شبیه پدرم است. پدر واقعیام را میگویم. همیشه فکر میکنم اگر او هم حالا بود و مرا در این حال میدید، حتماً کمکم میکرد. شک ندارم سرم را در آغوش گرمش میفشرد و در گوشم آرام میگفت: «دیگر لازم نیست نگران باشی، من همهچیز را درست میکنم.»
این همان احساسیست که به خدا هم دارم. اگر خدا واقعاً به آن شکل که میگفتند وجود داشت، حتماً حالا که دستتان را بهسویش دراز کردهاید، دستتان را میگرفت و در گوشتان زمزمه میکرد: «همهچیز درست میشود.»
حتماً پاداش اینهمه سال خدمتتان به کلیسا را میداد، یا دستکم دل مؤمنان را گرم میکرد.
همهی اینها ممکن بود اتفاق بیفتد... اگر خدا واقعاً بود.
میدانید پدر؟ خانهای که به درش میزنید، اگر صاحبخانهای داشت، بیشک شما را به صرف شام، یا دستکم نوشیدنی دعوت میکرد. حتی در بدترین حالت، در را باز میکرد و اگر حوصله نداشت، از پشت در صدا میزد: «فردا بیا، من اینجا هستم...»
اما این خدایی که سالها وعدهاش را به من و شما دادهاند، آنگونه که فکر میکردیم، وجود ندارد...
پدر چشمانش را باز کرد و گفت: ـ بنشین کانلو...
سپس، آرام و بیآنکه در چشمان او بنگرد، گفت:
ـ من قصد ندارم حرفهایت را تکذیب کنم، فرزندم. برای خداوند مهم نیست که ما چگونه دربارهاش میاندیشیم؛ او همیشه خوب است و همیشه ما را دوست دارد.
میفهمم در شرایط سختی هستی و نمیتوانی حضورش را احساس کنی. و بله، تو راست میگویی: هیچکس نمیتواند بهجای ما زجر بکشد. اما حضور خداوند میتواند این مسیر را هموارتر کند.
دستهای او، حتی اگر دیده نشوند، هزاران خطر را از مسیر تو دور میکنند؛ خطرهایی که هرگز نخواهی دید، چون هیچگاه اتفاق نخواهند افتاد.
دست خدا و ارادهاش تو را به درِ این کلیسا بازگردانده است. او تو را صدا زده، و این صدا در جهان پیچیده، حتی اگر هیچکس آن را نشنیده باشد. همین صدا تو را به سوی ما، و شاید به سوی خودت کشانده است...
خدا به همهچیز آگاه است. شاید زبان عشقش با تو فرق دارد، اما بیشک تو را دوست دارد.
تو نیز صدای او را خواهی شنید؛ فقط کافیست در مسیر بمانی، فرزندم.
در راه خدا بودن یعنی انسان بهتری شدن.
برای خداوند، موفقیت تو مهم نیست؛ آنچه ارزش دارد، ماندن در مسیر است.
وگرنه ما همه میدانیم: نمیشود همیشه خوب بود، نمیشود همیشه خندید، نمیشود همیشه به همه کمک کرد، یا همیشه همه را بخشید.
اما نباید ناامید شد. باید ماند و دوباره جنگید. هر روز جنگید و هر روز پیش رفت.
وقتی موجی تو را عقب میراند، با تلاشی دوباره، به جلو برو.
این جنگ از تو، «تو»یی تازه خواهد ساخت، فرزندم.
و در نقطهای از این مسیر ـ شبی از شبهای گریه، یا روزی در میان دردها، جای در بین ساعتهای پوچی، یا کنار نیمکتی خالی در پارک ـ خدا نزد تو خواهد آمد.
اینبار او درِ خانهی تو را خواهد زد و دستت را خواهد گرفت، تا در خانهاش اندکی بیاسایی و آرام شوی.
وقتی خدا بهسوی تو بیاید، حتی لازم نیست مثل پدرت در گوشت زمزمه کند که «همهچیز درست میشود»، چون همان لحظه، همهچیز درست است.
اما، کانلو... باید ماند و تلاش کرد، حتی اگر این ملاقات، سالها طول بکشد...
متن از داستان: #به_زودی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
https://t.me/ardalanjavaheri
29۲ اردیبهشت ۱۴۰۴ ۲٫۶ هزار ۹