بیشترِ زندگی‌ام را منتظر بوده‌ام. راستش را بخواهید، گاهی حتی منتظر…

بیشترِ زندگی‌ام را منتظر بوده‌ام. راستش را بخواهید، گاهی حتی منتظر بوده‌ام تا بفهمم در انتظار چه چیزی هستم.

منتظر رفتن پاییز یا آمدن بهار، گاهی منتظر اول ماه و گاهی هم منتظر اینکه دنیا به کام من بچرخد.

انتظار برای من طعم جذابی ندارد، زیرا مدت‌ها در آن به‌گونه‌ای زندگی کرده‌ام که انگار تمام زندگی‌ام بوده است و گاهی حتی زندگی کردن هم جزئی از انتظار می‌شود.

حالا هم چند سالی است که منتظرم و اکنون در یکی از همان دوره‌هایی هستم که حتی نمی‌دانم باید منتظر چه چیزی باشم. صبح را بی‌کیفیت شب می‌کنم و شب را بی‌کیفیت‌تر به صبح می‌رسانم.

مدام فکر می‌کنم که آخ، اگر این انتظار تمام شود، چه خواهد شد؟ فکر می‌کنم و با خود می‌گویم بازگشتن به زندگی کار چندان دشواری نیست؛ کافی است چند ماهی همه‌چیز خوب باشد. اما نمی‌دانم آن چند ماهی که قرار است اوضاع روح و روانم و دنیا روبه‌راه باشد، چه زمانی از راه خواهد رسید.

شده‌ام شبیه داستایفسکی؛ هر روز با خودم فکر می‌کنم شاید فردا زندگی جدیدی آغاز شود. اما فردا می‌رسد و چیزی تغییر نمی‌کند انگار دنیا مصرانه همان چهره‌ی زشت همیشگی‌اش را به رخم می‌کشد و باز من، منتظر، فکر می‌کنم شاید شرایط بهتر شود، شاید الگوها تغییر کنند، اما باز هم نمی‌شود.

چند سالی است شبیه کسانی شده‌ام که اگر از دور ببینمشان، به حالشان غصه می‌خورم. احتمالاً با خود می‌گویم: «این چه نوع زندگی‌ای است که آن‌ها دارند؟»

ولی خب، هنوز منتظرم تا از این حال بیرون بیایم.

البته با انتظار غریبه نیستم با اینکه دوستش ندارم؛ زیرا بیشترِ زندگی‌ام را منتظر بوده‌ام و حالا منتظرم تا بفهمم تمام این سال‌ها منتظر چه چیزی بوده‌ام...

#اردلان_امین_جواهری
❤33
۴ آبان ۱۴۰۵ ۲۲۵ ۶
بیشترِ زندگی‌ام را منتظر بوده‌ام. راستش را بخواهید، گاهی حتی منتظر… — Ardalan.amin.javaheri — TG.ME