از آن مردهایی بود که از صبح تا شب کار میکرد. ولی حتی شبها، وقتی چشمانش از شدت خستگی ریز شده بودند و بیصبرانه منتظر بود شامش را تمام کند و بخوابد، در جواب سر تکان دادن من، موذبانه لبخند میزد و دستش را بالا میآورد.
این دست تکان دادن به همین جا ختم نمیشد؛ او نمیتوانست به همسرش «نه» بگوید، نمیتوانست نا رضایتی صاحب کارش را ببیند، نمیتوانست کاری را نیمه تمام رها کند.
و این درست مثل دستور پخت یک غذا، قدم به قدم، او را به سوی مرگ میبرد.
من باور دارم وقتی فرشتهی مرگ را میدید ، باز هم لبخند میزد، دستی تکان میداد، و باز هم نمیتوانست برای خودش بجنگد...
متن از داستان: #به_زودی
https://t.me/ardalanjavaheri
33۳۱ فروردین ۱۴۰۴ ۱٫۷ هزار ۳