فعلاً نمیتوانم ، چون اضطراب دارم ؛ از آن اضطرابهایی که آدم فکر میکند شاید بشود ، شاید نشود. به قول دکترها ، این استرسها باعث ترشح دوپامین میشوند. دوپامین از هورمونهای پاداش است ؛ البته بیشتر با پیشبینی پاداش ارتباط دارد تا خودِ لذت.
این یعنی من مضطربم ، و احتمالاً ذهنم گاهی تصورات خوبی از این بلاتکلیفی میسازد. تصوراتی که شاید من را آلودهی همین حال کردهاند. گرچه شاید کمتر به لذت رسیدن رسیده باشم ، اما به «رسیدن» خوب فکر کردهام؛ و همین، حالم را در لحظه بهتر و در درازمدت بدتر کرده است.
امروز هوا خیلی خوب بود—احتمالاً چون اوایل بهار است. کلاً در سال ، همین چند روز هوا اینقدر خوب است ؛ درست مثل آدمها ، که فقط چند روز یا چند سال با هم خوباند. شبیه روزگار ، که برای هر کسی فقط مدتی خوب میگذرد و باقی سالها در انتظار برگشتن همان روزگار سپری میشوند.
کاش دو نسخه از من وجود داشت: یکی که با بهار سرمست باشد ، و دیگری که بنشیند در ظلمت و غصه بخورد که «ای کاش گرهها باز شوند». اما خب ، من دو نسخه ندارم؛ در همین یک نفر باید دوبار زندگی کنم. در همین یک ساعتِ عصر باید هر دو جا باشم ؛ مثلاً باید سرمستانه غصه بخورم ، و برای نزدیک کردن این دو حالت، پیش خودم تصور کنم که همهچیز روبهراه میشود.
گرچه باید از این حال دربیایم و پاهایم را از روی ابرها به زمین برگردانم ، ولی فعلاً نمیتوانم ، چون اضطراب دارم ؛ از آن اضطرابهایی که آدم فکر میکند شاید بشود ، شاید نشود...
#اردلان_امین_جواهری
https://t.me/ardalanjavaheri
36۱۹ فروردین ۱۴۰۴ ۱٫۹ هزار ۱۴