روز محشر، شکار افکار مولانا
انتخاب: عبدالواحد
مولوی در مثنوی، پس از آوردن داستانی طولانی، اما بسیار شیرین و جذاب، به صحنهای از روز محشر اشاره میکند؛ روزی که همهچیز آشکار و هویدا میشود و هیچ راز و پنهانی باقی نمیماند. در آن روز، اعضای بدن انسان نیز به سخن میآیند و بر اعمال او گواهی میدهند. آنگاه هر مجرمی در برابر حقیقت اعمال خویش رسوا و شرمنده میشود؛ زیرا دیگر نمیتواند چیزی را پنهان یا انکار کند.
دست و پای انسان در پیشگاه خداوند، با صراحت و روشنی، بر آنچه در دنیا انجام داده است شهادت میدهند. دست میگوید: «من دزدی کردهام»، و لب میگوید: «من چنان پرسیدهام»؛ و در برخی نسخهها «بوسیدهام» آمده است. یعنی هر عضوی از بدن، گواه اعمالی خواهد بود که با آن انجام دادهایم.
پس چه نیکوست که در این چند روز کوتاه و زودگذر زندگی، چنان زندگی کنیم که در روز حساب، هر یک از اعضای بدن ما گواه نیکی، پاکی و خیر باشد؛ دستمان به نیکی گشوده شود، زبانمان جز به راستی و خیر سخن نگوید، چشممان جز پاکی نبیند و قدمهایمان در راه درست برداشته شود. چه سعادتی بالاتر از آنکه روزی که همهچیز آشکار میشود، اعضای وجودمان نه مایه رسوایی، بلکه گواه سربلندی ما در پیشگاه خداوند باشند. عمر اگر در غفلت، فراموشی و بیهوشی گذشت، بدان که بیخش همین لحظه است، اگر چنان خشک است نمی هم نیست پس آن را از آب توبه سیر و شستشو کن
روز محشر هر نهان پیدا شود
هم ز خود هر مجرمی رسوا شود
دست و پا بدهد گواهی با بیان
بر فساد او به پیش مستعان
دست گوید من چنین دزدیدهام
لب بگوید من چنین پرسیدهام
عمر اگر بگذشت بیخش این دمست
آب توبهش ده اگر او بینمست
عمر اگر بگذشت بیخش این دمست
آب توبهش ده اگر او بینمست
https://t.me/ALblaghvahed
2September 11, 2026 8