یک حکایت از روضۀ خُلد، مجد خوافی اندر باب ظلم و ستم معروف است که در… — عادل سپهر — TG.ME

📝 یک حکایت از روضۀ خُلد، مجد خوافی اندر باب ظلم و ستم

معروف است که در عهد عبدالله طاهر که در عدل یگانه بود و خراسان را داشت، جماعتی عسسان در نیشابور، ده دزد را گرفته بودند و به زندان برده و پیش ملِک عرضه داشتند.

در شب یکی از ایشان بگریخت، لذا از عتاب ملک ترسیدند و به جای وی، غریبی بی‌گناهی را بگرفتند و در زندان کردند. بیچاره از گوشۀ زندان، محرابِ نیاز ساخت و حاجت خود به بی‌نیاز عرض کرد و می‌گفت:

ای کز نیاز و حاجت و چاره مُنزّهی
بشنو نیاز و حاجت و بیچارگی من
مظلوم و بی‌گناهم و آواره از وطن
رحمت کن و ببخش بر آورگی من

عبداللّه آن شب سه بار به خواب دید که تخت او را نگونسار کردند. همان شب وزراء را جمع کرد و حال بگفت، گفتند: این خواب اَضغاث احلام (خواب‌های پریشان) است. گفت: نه، بلکه از حال مظلومی اعلام است.

تفحص زندانیان کردند و آن غریب را حاضر آورد.
عبدالله از حال وی پرسید، بی‌گناه بود.

گفت: مرا بحل کن (ببخش). گفت: کردم. گفت: هزار دینار بستان. گفت: به کسب حلال از تو مستغنی‌ام. گفت: از من حاجتی خواه، گفت: چرا حاجت از ملکی نخواهم که از برای من در شبی سه بار تخت تو را نگونسار کند.
عبدالله چون این سخن بشنود از تخت فرو دوید و در قدم درویش افتاد.

داد از کسی مخواه که در انتظار داد
جانت کند خراب و دل افکار و سینه خون
داد از کسی طلب که کند بهر دادخواه
تخت هزار شاه به یک آه سرنگون

روضۀ خُلد، مجد خوافی، باب سیزدهم، در بیان ظلم و فساد آن
t.me/adelsepehr
Telegram
عادل سپهر
در این صفحه هر آنچه از دل و ذهن برخیزد را تحریر می کنم از آنچه دوستدار آن هستم از ادبیات، فلسفه و موسیقی تا آنچه در آن می آموزم از ژئومورفولوژی و مدیریت اکوسیستم تا اراضی آلوده و بازسازی زیستگاه
👍4👏4❤2
August 11, 2026 168 1