بعضی واژهها فقط واژه نیستند. اقلیم هستند. انسان مدتی در آنها زندگی میکند، نفس میکشد، پیر میشود و بیآنکه متوجه باشد، جهان را از پشتِ آنها میبیند.
«فعلاً» یکی از آن واژههاست.
در ظاهر، کلمهای کوچک است. پلی میان اکنون و آینده. اما گاهی پل آنقدر طولانی میشود که خود به سرزمین تبدیل میشود. فکر میکنیم «فعلاً» یعنی هنوز وقتش نرسیده است. اما همیشه چنین نیست.
گاهی «فعلاً» نامِ لحظهای است که آینده دیگر توانِ آمدن ندارد و اکنون نیز توانِ تصمیم گرفتن. و انسان میان این دو، اردو میزند.نه میرود، نه میماند. نه انتخاب میکند، نه انتخاب را رها میکند. مثل مسافری که سالها در ایستگاه زندگی کند، چون هیچ قطاری آنقدر قطعی نیست که سوارش شود.
زندگی معمولاً از تصمیمها ساخته میشود، اما فرسودگیِ اغلب از تصمیمهایی میآید که هرگز گرفته نمیشوند. بعضی انتخابها وقتی انجام نمیشوند، از میان نمیروند. در گوشهای از ذهن مینشینند و آرامآرام از زمان تغذیه میکنند.
به همین دلیل است که خستگیِ این سالها فقط خستگیِ کار یا خبر یا اضطراب نیست. خستگیِ حمل کردنِ امکانهاست. حمل کردنِ زندگیهایی که نه به دنیا آمدهاند و نه از میان رفتهاند.
و وقتی سرانجام به پشتِ سر نگاه میکنیم، میبینیم بخشی از عمرمان نه در انتخاب، بلکه در آستانهٔ انتخاب گذشته است. در جایی میانِ «هنوز نه» و «دیگر دیر شده است».
#پاره_فکر
@aaagora
#جلال_رحمانی
32
28
23
21
19
13
5
2
1
1May 31, 2026 2.4K 25