قصد داشتم برای سال نو حرف مهمی بزنم.
از این حرفها که بگویند فلانی چقدر سرش میشود.
اما خوب همیشه همه چیز طبق برنامه ریزی پیش نمیرود. بذارید حقیقت را بگویم هیچ وقت چیزی طبق برنامه پیش نمیرود. همیشه ایمیلی می آید یا تماسی گرفته میشود که اوضاع را به هم میپاشد. اما من چون خیلی ادعایم میشود با خودم عهد کردم که «درست است من نمیتوانم جلوی زنگ خوردن تلفن را بگیرم اما من هستم که انتخاب میکنم آن تلفن را بردارم یا نه» .
همینقدر ادعایم میشد! تا میان برنامه ریزی های امروز که قرار بود تا ساعت ۸ همه کارهایم را تمام کرده باشم و لم داده باشم روی مبل تا همان متنی را بنویسم که حسابی فاضلانه باشد، با پدیده ایی رو به رو شدم که به آن میگویند «مهمان ناخوانده».
اساسا در خانه من به روی مهمان باز است و هروقت تشریف بیاورید یک چایی بیسکوییت در اشپزخانه هست که بشود چاشنی حرفهایمان. اما خوب مهمانی که وسط خانه تکانی پیدایش بشود ، آن هم نه تنها بلکه با هفت جد و آبادش نوبر را آورده . مخصوصا اگر اصلا از ریختش خوشتان نیاید و حرف مشترکی که هیچ زبان مشترکی هم نداشته باشید. میخواهم بگویم اینجور وقتها نهایتا چایی داغ داریم و خبری از بیسکوییت نیست. آن هم اگر اتفاقی ریخت رویش نباید تعجب کرد. من خیلی رحم و مروت در کارم نیست.
همین هم شد که وقتی رفتم سراغ سبد ترمه و رومیزی ها تا یه خوشگلش را انتخاب کنم که بندازیم زیر سفره هفت سینمان و کیف کنیم و با پدیده بسیار دهشتناک هجوم «کرم ها» به پارچه و ترمه ها رو به رو شدم همچین خوشم نیامد یکم هم بدم آمد.
من اساسا انسان حیوان دوستی هستم اما آبم با موش ها و کرم ها توی یک جوب نمیرود. آنها هم حسابی اهل رادو ولد هستند و اشتهای شگفت انگیزی دارند.
بگذارید راستش را بگویم در حقیقت از این دو موجود وحشت دارم.
برای همین هم وقتی با مهمان که نه تعداد زیادی مهمان ناخوانده رو به رو شدم چند تا جیغ بنفش زدم و تصمیم گرفتم خانه را برای همیشه ترک کنم. تا یکی بیاید اوضاع را درست کند. اما در دنیای بزرگسالی که مادرم کیلومترها از من دور است و راه ندارد بگویم بیا کرم ها را دستگیر کن ، اگر میخواستم خانه را به مهمانم واگذار نکنم مجبور بودم خودم دست به کار شوم با فهمیدن این این موضوع که چاره ایی نیست جیغ دیگری زدم شاید همسایه ایی پلیس خبر کند.
دیدم گربه ام از صدای جیغم احساس خطر کرده و بدو بدو میرود زیر تخت دنبال موش بگردد که من بیشتر نترسم.
گفتم صبر کن تو کرم نمیخوری؟ برایم قیافه گرفت که:« چی؟ کرم غذای پرنده و ماهیست. من پرنده و ماهی میخورم. »
گفتم:« بابا چه فرقی دارد. تهش همین است دیگر کمی جا به جایی در چرخه طبیعت این حرفها را ندارد.»
او هم ناراحت شد و رفت در اتاق در را هم بست. نوجوان ها اینشکلی هستند دیگر. در این سن حساس میشوند
گفتم «راست میگوید دیگر الان تو هم سبزی پلو با ماهی میخوری! بفرما کرم! »
همانجا بود که متوجه میلم به خشونت شدم. پس لباس رزم پوشیدم. ماسک و کلاه و دستکش و هر چه بود و نبود را در بر کردم و مطمئن شدم پوستم در این نبرد آسیبی نمیبیند. فردا نوروز است خوبیت ندارد آثار درگیری بماند روی تنم.
هر چه کرمو بود یا از کنار کرم ها عبور کرده بود را ابتدا مهمان بالکن کردم بعد چون میل به قتل عام هنوز در وجودم بود با لذت قوطی سرکه را روی انها خالی کردم که گمانم کمک خاصی نکرد. بعد هم مجبور شدم چند باری با آب داغ هر چیز باقی مانده را بشورم. و با نمد های عزیزم که سالها با من بودند و الان شده بودند ماده غذایی موجودات زشت و نچسب و کریح هم خداحافظی کنم .دوست داشتم برایتان تفسیر کنم اما بروید خدایتان شکر کنید که مور مورم میشود و همه نقاطم میخارد.
خلاصه که سرم را بالا کردم دیدم ای داد بیدار ۸ شب شده و الان در سوپر مارکت همین کرم هم گیرم نمی آید. با همان لباس رزم کیسه های مختلف اشغال را بار زدم تا بیرون ببرم. بوی سرکه میدادم و قیافه امدرست شبیه کسی بود که مهمانش را کشته و اصلا هم از کارش پشیمان نیست و جسد را میبرد تا معدوم کند.
البته به همسایه ها حق میدادم بعد از شنیدن صدای جیغ های پی در پی که هر پنج دقیقه از سر حرص و عجز از کثافتی که پیش امده بود میزدم فکر کنند قاتلی خون سردم که حوصله مهمان نداشته.
و در نهایت من که همه تلاشم را برای نابودی مهمان به خرج داده بودم توانستم ساعت ۵:۱۸ دقیقه صبح بلاخره روی مبل بنشینم.
اینجا بود که دستم آمد همیشه چیزی هست که همه معادلات فاضلانه ام را به هم بزند. درست زیر گوش من ترسم زندگی میکرده و درست وقتی که با اهنگ مشغول قر دادن بودم تصمیم میگیرد به سراغم بیاید. ترسها این شکلی اند. درست مثل کرمهایی که وسایل عزیزم را نابود کردند و وقتی خودشان را نشان دادند که سرم حسابی گرم بود. اینقدر که فراموش کرده بودم همچین ترسی دارم. عجیب است که عامل ترست که هیولای وحشتناکیست از وسط زیبا ترین وسایلت بریزد بیرون !
11March 20, 2025 891 9