وقتی چشمامو باز کردم و از کما برگشتم رفتار همه با من عوض شده بود یه جور دیگهای نگام میکردن ترس نبودنم هنوز همراهشون بود تو تک تک حرفاشون تو چشماشون میخوندم که چه روزهای سختی رو گذروندن اما اونا بودن که ازم سوال میپرسیدن چیزی یادت هست کسیو دیدی حرفی شنیدی منم همیشه واسشون یه داستان تعریف میکردم توی یکی کویر بزرگ چشمامو باز کردم دوست داشتم حرف بزنم واسه اولین بار دلم میخواست با تموم وجودم داد بزنم ولی صدا نداشتم من تنها نبودم کلی آدم مثل من بودن که فقط همو نگاه میکردن چشم تو چشم بدون دیالوگ سکوت مطلق صامت دیگه نمیدونم چه جوری میتونم واست تصویرسازیش کنم زن مرد بچه پیر همه بودن یجووری ترسید بودم که همه فهمیدن تازه وارد بودم شفاف یادم نیست اما هر از چند گاهی یه نور میومد یکی غیب میشد بعضی وقتا هم زمین دهن باز میکرد تو ده متری یه در بود در بازگشت ولی هیچ کدوم از ما نمیتونستیم راه بریم به اینجای داستان که میرسیدم میگفتم بعدش دیدم به هوش اومدم و شما بالای سر همین من همیشه قسمت اصلی داستانهامو حذف کردم چون نمیخواستم کسی بفهمه چی تو مغزم میگذره اما چند وقت پیش یکی ازم پرسید به نظرت چرا یه چی شد به زندگی برگشتی کامل تعریف کردم یکی اومد بالا سرم و گفت وقت رفتنته میدونم خیلی جوونی ولی تو زندگی چیکار کردی که یه فرصت دیگه بهت بدم هیچی نداشتم بگم بود و نبود منو تو این دنیا هیشکی نمیفهمی هیچیو تغییر از ترس شروع کردم به لرزیدن هیچی نگفتم چشمامو بستم که همه چی تموم بشه ولی من کلی آرزو داشتم همینجوری که داشتم حسرت گذشته رو میخوردم بهم گفت یه نفر میخواد که تو برگردی یه نفر که مثل تو نیست پاشو رو پات وایسا و از این در برو بیرون پاهام جون گرفت و برگشتم شاید الان تو دلت بگی چه آدم خوش شانسی ولی احتمالاً جبران اشتباهشو داشته باشه واسه همین حرف میزنم چون نمیخوام اگه کسی ازم پرسید تو زندگی چیکار کردی سرمو بندازم پایین نمیخوام وقتی زندگیم تموم شد و نبودم واسه کسی فرقی نداشته باشه نمیخوام پیش اون کسی که میخواسته برگردم شرمنده باشم نوشتم واسه کسی که یه بار طعم مرگو چشیده خیلی ساده است فقط کافیه چشماشو ببنده و با آدما فکر کنه چون تو تنها کسی بودی که به من احتیاج داشت چون تو تنها کسی بودی که میخواست من برگردم اما.
@Thetexts1
23
1August 12, 2026 397 5