من اصلاً چرا الان بیدارم چرا نباید مثل بقیه آدمای نرمالی که میشناسمشون ساعت ۱۲ میخوابیدم ۸ صبح پا میشدم میرفتم سر کاری کارمو انجام میدادم برمیگشتم خونه و یه روتین مشخص داشتم چرا مثلاً مثل اون فامیلون مثل بچه فامی شدن که درسشو خوند سرطان همه کارایی که همه میکنن و انجام داد بعد ازدواج کرد الان داره زندگیشو میکنه همه چیشون درسته چهار تاش مشخصه نمیدونم حالشون خوبه یا بد ولی میدونم همه چیشون رو همون الگوریتمی که باید هست چرا من نباید مثل چرا چرا نباید من با خونوادم زندگی میکردم چرا مثلاً من نباید با خونوادم میرفتم مسافرت با خانواده میرفتم سیزده بدر با خونوادم میشستم سر یه سفره هر روز صبحونه ناهار شام میخوردم خانواده وقت میگذروندم با آدما وقت میگذرونن چرا مثلاً من نباید از این آدمایی میشدم که همه دوست دارن دعوتشون کنم توی نمیدونم مهمونیایی که میگیرن چه میدونم عروسیهایی که میگیرن چه میدونم تولدایی که میرن میگیرن کافههایی که دورهمیهایی که دارند چرا من باید اینجوری میشدم چرا من باید خونه رو بیشتر از هر جای دیگهای دوست داشته باشم چرا چرا مثلاً من نمیتونستم از این آدمایی باشم که سه نصف شب زنگ بزنم به رفیقم پاشین مثلاً با همدیگه بریم بیرون یا مثلا رفیق داشته باشن که حوصله منو داشته باشه که زنگ بزنه به من که بگه بیا بریم بیرون یا مثلاً یه رفیقی داشته باشم که میخواد بره شهر دیگه دو سه روز برای خودش بچرخه به من زنگ بزنه که بریم چرا من هیچ کدوم اینا رو ندارم اوکی من بیشتر وقتا سعی میکنم که یه جوری خودمو نشون بدم که انگار بی نیاز به انگار به هیچکس نیاز ندارم انگار قرار نیستش که از این قالب کوفتی که توشم در بیام ولی هر بار سعی میکنم که از این قالبه کوچولو در بیام همه چی میپوکه همه چی خراب میشه همه چی میترکه چرا مثلاً من نمیتونم برم تولد یکی از دوستام که دقتم کرده و هفت هشت نفر اونجا نشستم و همه دارم میگم میخندم همه به همه چیز همدیگه میخندن همه پا میشن یه استندآپی میرن بعد بقیه میخندن چرا من باید ادای اینو در بیارم که میخندم ولی در صورتی که هیچ کدوم از چیزایی که دارم میبینم برام خنده دار نیستند واسه چی من باید اینجوری باشم کی جواب منو میده الان آدم رد میده دیگه آدم رد میده چرا من باید ته میزان صبرم واسه اینکه تو خونه مامان اینا باشم یک ساعت باشه چرا بیشتر از یک ساعت نمیتونم تحمل کنم چرا همش فکر میکنم الان حتماً باید برم خونه الان حتماً باید برم تو اتاقم بشینم الان حتما باید برم موزیک گوش بدم الان حتما باید تنها باشم الان نمیتونم اینجا بمونم چرا چرا نمیتونم بمونم چیه مگه من چرا اینجوری شدم من نمیفهمم من خیلی چیزا رو نمیفهمم من یکی از فهمیدهترین آدمهای روی کره زمینم سر این موضوع که نمیفهمم بیشتر از هر چیزی اینو میفهمم که نمیفهمم چرا نمیفهمم چرا همون رفیقه همون آدمه باشم که دوستم میاد ازم سوال میپرسه ازم مشورت میگیره یه آدمی میاد ازم سوال میپرسه ازم مشورت میگیره جواب میدم و حل میشه و حل میشه کارش حل میشه مشکلش حل میشه جریانشون چرا تو زندگی خودم خودم ریدم من نمیفهمم چرا چرا اینجوری باشه الان عادی هم کاملا الان هیچ مشکلی ندارم تو عادی ترین حالت ممکنم نزدیک نیم ساعت سیگارم نکشیدم تنها تو خونم و خیلی چیزایی که باید بفهمم نمیفهمم نمیفهمم که من چرا باید انقدر زندگی غریبی رو میگذروندم تا الان وقتی خودم مرور میکنم اتفاقایی که تو زندگیم برام افتاده رو اصلاً باورم نمیشه که سنم انقده همش حس میکنم ۶۰ سالمه حس میکنم ۷۰ سالمه نه به خاطر اینکه تجربه کسب کردم نه به خاطر اینکه در حد یه آدمی که ۲۰ سال ۳۰ سال ۴۰ سال از خودم بزرگتره میفهمم نه بخاطر اینکه خیلی زیاد بودند از حد پذیرش من بیشتر بودن اتفاقای زندگی من نمیفهمم که چرا من باید یه همچین زندگی میداشتم چرا همه کسایی که میبینمشون نرمالن همه اوکیم شاید الان مثلاً یه فکری بیاد که چون اونا بازیگرن چون اونا خوب بازی میکنن نه بابا همه حالشون بده فیلم بازی میکنن نه من خودم این همه ساله دارم پشت میکروفون بازی میکنم فرق بین بازی و غیر بازی رو میفهمم و اینا بازی نمیکنند اینا واقعیان من میفهمم واقعیه من نمیفهمش انگار یه بخشی که تو مغز همه هست تو مغز من نیست یا مثلا یه یه نقطهای یه چیزی که مثلاً تو مغز همه از همه دارن من ندارم انگار مثلا اون تیکه اون لحظهای که داشته سرهم میشده بسته میشده افتاده یه گوشه دیگه مثلاً پیدا نشده گفتم بزار همینجوری من نمیگیرم چرا میگم بلند فکر کردن .
@Thetexts1
8June 15, 2026 303