آغوش گرفتن هیچ چیزی را درست نمیکند. بیماری را درمان نمیکند، قبضی را پرداخت نمیکند و یک روز بد را به عقب برنمیگرداند. قبلاً اینطور فکر میکردم و همین باعث میشد آغوش گرفتن تا حدی برایم بیمعنی باشد؛ انگار فقط یک حرکت نمادین است، کاری که آدمها انجام میدهند چون نمیدانند دیگر چه کاری از دستشان برمیآید.
اما دیگر اینطور فکر نمیکنم.
پدرم دیگر نمیتواند مثل گذشته مرا در آغوش بگیرد. بیماری ALS سالهاست قدرت را از بازوهایش گرفته است. بنابراین حالا وقتی او را در آغوش میگیرم، هر دو طرف آغوش را من انجام میدهم؛ به جای هر دویمان محکم نگهش میدارم.
و با این حال، آغوش هنوز کاری انجام میدهد. نحوه نفس کشیدنش تغییر میکند. نگاهش تغییر میکند. برای چند ثانیه، هر اتفاق سختی که در آن اتاق در جریان است، کمی آرامتر و ساکتتر میشود.
فکر میکنم قدرت واقعی آغوش همین است. آغوش، مشکل و سختی را از بین نمیبرد؛ فقط به تو و کسی که در آغوش گرفتهای یادآوری میکند که قرار نیست این سختی را تنها تحمل کنید.
این چیز کمی نیست. بعضی روزها، همین میتواند تمام تفاوتی باشد که وجود دارد.
امروز یک نفر را واقعاً در آغوش بگیر. لازم نیست دقیقاً مثل این باشد؛ فقط یک آغوش سریع و سرسری با یک دست نباشد. آغوشی باشد که واقعاً از ته دل باشد.




