دو گوشت، بیچارگانِ بههم متصل. از غضروف تا آرنج پیوند خوردهاند. انگار پاچههای خوکی هستند در جامهی ابریشمیِ انسانی که خواب را گِل کرده و آب را با هوا پُر. از توهم مکررِ سینه بیزار است و گمان دارد اگر پلک بر سیاهی بگذارد، معدهاش حلقش را خواهد جوید. انسانِ قرنِ نو، مانند دیوانهای با خرطومی عظیم از حماقت، بساطِ (من) بودنش را در پلکانِ خانهاش پهن کرده است. در اندامِ باران مدام، سوی رزق میگردد و تنها چیزی که مییابد، تفِ سربالای خداوند است. انگار کفر میگویم یا شاید هم مزاح میکنم. چه کسی میخواهد یقهی ژندهی پیراهنِ مرا بگیرد؟ هزاران فرقه و هزاران ناخلف مردهاند، آنها هم خدایی داشتهاند، اما مردهاند. من هم نهایتم مرگ است، مانند آن پوستینهای درآمده در یخچالی سرد که انتظارِ طلوعی برای تدفین را میکشند.
انسان بودن زهر است، تو را از گلویِ مرداب بیرون میآورند که در ازدحامِ وحشیهای مسموم، زنده بمانی. لجن و تعفن، چیزی که از تفکرِ این موجودات میریزد، سکونت را آلوده میکند. باید برخیزی، بِدَوی، در رقص بسوزی و از قصهی نفرینشدهی نیلوفری بیرون بیایی که قاتلِ مجسمهای حرام است.
انسان بودن نهایتِ حماقت است، ترش است، ترس را میگنداند که نتوانی سقوط را تجربه کنی، شجاعتِ زمخت و توخالی را پیشکشت میکند و مگر کسی وجود دارد که از چنین موهبتِ پوشالیای بگذرد؟
انسان زهر است و خودش را التیامِ جهان میداند. میمیراند، زنده میکند، میزاید، میگندد و گمان میکند، طبیعت را منسجم ساخته. انسان توهمِ بهشت است، اشتباهِ حوا و شهوتِ هابیل و قابیل که به حماقتِ آدم بدیل شدند. چیزی وجود ندارد که توضیحش دهد.
آمدهاند، ماندهاند و پوچی ساختهاند. هیچ، هیچِ مطلق. تهیمغزانی که بشر نامیده شدند و ریشهی حضور را سوزاندند چون گمان میکردند، بهتراند و بهتر نبودند. همگی در یک دسته، در یک صف، مرگ بودند و به مرگ بازگشتند.
