یه بحث دائمی بین من و نوهی دون خوان هست. اون میگه پدربزرگش کمعقله.
بهش گفتم: «میدونی... شاید اشتباه میکنی. فکر میکنی بتونی یواشکی بری پشتسرش؟»
و فرناندوی جوان گفت: «نه. نمیتونی یواشکی بری پشت پدربزرگم؛ اون بروخوئه.»
خب این مسخرهست؛ چطور میتونی فکر کنی یه آدم کمعقل و کودنه، ولی درعینحال نتونی یواشکی بهش نزدیک بشی؟
دون خوان همه رو یهجورایی تحت کنترل خودش نگه میداره. هیچوقت نمیذاره از دیدش خارج بشم. همیشه توی دیدرسشم، و این یه فرایند خودکار و کاملاً ناخودآگاهه. وقتی بهت نگاه میکنه چشمای خیلی نافذ و تسخیرکنندهای داره. بیشتر اوقات زیرچشمی نگاه میکنه یا بهنظر آب زیر کاه میاد، ولی در اصل خیلی قاطع و خیلی هوشیاره.
دون خوان میتونه چیزها رو خیلی دقیق بررسی و دنبال کنه. اون توانایی این رو داره از ته دل به چیزها بخنده و یه موضوع رو تا سر حد مرگ دنبال کنه.
(kick one subject until its death
یعنی انقدر یه موضوع یا ایده رو مورد بحث، تحلیل، انتقاد یا تمسخر قرار دادن تا دیگه چیزی برای گفتن، خندیدن یا بحث کردن در موردش باقی نمونه/ م)
چیزی که نداره تراژدی مرد غربیه. منظورم اینه که بیشتر ما آدمهای تراژیکیم؛ موجودات والایی sublime که توی گلولای دستوپا میزنیم.
اما دون خوان اینجوری نیست. اون یک موجود والاست خودش این رو بهم گفته.
یهبار بحث مفصلی با هم دربارهی "شأن" (وقار - dignity) داشتیم. بهش گفتم: «من شأن دارم، و اگه مجبور باشم بدون شأن زندگی کنم، مغزم رو متلاشی میکنم.» و جدی هم میگفتم.
اون گفت: «این چرت و پرته. من چیزی دربارهی شأن نمیفهمم. من هیچ شأنی ندارم. من یه سرخپوستم؛ فقط زندگی دارم.»
تأملاتی دربارهی دون خوان
نوشتهی کارلوس کاستاندا



