چون به خلوتِ اتومبیل بازگشتم، آوازِ شجریانِ فقید در فضا سیّال بود؛ نغمهای از «یوسفِ عزیزم» و غربتِ ایام.
این فرصتِ بیبدیل و Lifecycle یوسفوار را به چه سودایی سود میورزیم و در کدام Loop مستهلک میسازیم؟
چه نقصان میداشت گر در کوچه پسکوچههایِ سنایی، یا چونان بهمن در مجاورتِ دانشگاهِ تهران، Hub ی کوچک از کتاب به پا میکردیم؛ تا جانهایِ جوان بیایند، لختی بر آستانِ کلمات بنشینند، بنوشند، و بپراکنند؟
در آرزوی آن بودم که دانشِ من بر تکتکِ نویسندگانِ معاصر محیط باشد؛ چندان بر Track Record ناشران و سلایقِ مدیران آنها مسلط باشم که تنها پس از ده تا بیست دقیقه Dialogue، کتابِ شایسته را برای جانِ شیفتهشان Curation کنم.
بهراستی ناآگاهم که چه Bottlenecks پیشِ پایِ Bookstore Ecosystem در این اقلیم است؛حدس و گمان شاید، امّا چه Futility تلخی!
هر Path چنان شاقّ و پرعقبه است که پندارم شاعر به سهو و خطا سرود: «به راهِ بادیه رفتن به از نشستنِ باطل»؛ که گاه پوییدن نیز، Illusion ی بیش نیست.
زیستن، سراسر رنجِ عریان است. در این Hierarchy ، هر چه فرارفتن بیشتر، جان دردمندتر و متأسفانه Tarnish اندرون انبوهتر.
درنگ که میکنم، آن روزگار که Experience نازلتر بود، رقیقتر و زلالتر بودم؛ بینیاز از این جامهٔ سنگینِ حذر.
تعاملات Social عقوبتی دردناک است؛ توگویی تجسّدِ آن کس که از Traumatic Memory، از هر ریسمانِ سیاه و سپید در بیم و احتراز است.
خویشتن را تسلیبخشِ چیدنِ Puzzle ساختم. پندارم که گاه بیحاصلی و پوییدنِ عبث، برتر از هرگونه Useful Work است. لاجرم، به شرطِ بقا، فردا پگاه دگربار درگیرِ Work Routine خواهم شد.
میثاقها نیازمندِ فیصلهبخشی است. مسعود سخت مستغرق و غرقه در Internal Operations است و علیرضا هم غرقابِ کارهایِ معلّق و Activity Stream ها، مستغرقانه به دستوپا زدنی مدام میماند.
آن Tasks و امورِ معوّقی که سهمِ من است، چنان در Queue ایستادهاند که زیرِ پایشان علف سبز شده؛ ناآگاهم که میقاتِ فرجامِ آنها کدامین زمان است.
چند Strategic Report حیاتی را باید تسوید کنم؛ به این پندارِ خیالی که شاید برای ایرانِ عزیز گامی برداشته شود و این خود پردهای دیگر از خامسریِ جوانانه است که سودایِ درمانِ تمامیِ Systemic Issues را در سر میپرورانی.
__

