ماه در متنِ شب قدم میزد
دست من روی بغض حسّاست
تن داغ تو را شنا کردم
تا رسیدم به «بندرعبّاست»
جزر(جذر) و مد بود و دور و نزدیکی
و به این جبر و جبر، خیره شدن
خسته از اسمهای گوناگون
گوشهی نقشهای جزیره شدن
شرجی شانههام «بوشهر» است
چشم تو ابتدای خیسیها
قلب من، مِهر آخرین سرباز
جلوی تیرِ انگلیسیها
وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد!
چاه کندند... چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!!
توی رگهام نفت جریان داشت
شعلهات گفت که بسوز و بساز
جنگ را از کنار دُور زدم
تا رسیدم به غربت «اهواز»
لبِ «کارون» به شوق رقصیدم
تا به آغوش تو کشیده شدم
تاولِ هشت سال بغضت بود
نخلهایی که سر بریده شدم
ابر بودم، به عرش تکیهشده
بعد باران شدم، زمین رفتم
خواستم با خودم قدم بزنم
تا که یکدفعه روی مین رفتم...
مهدی موسوی

