من بدون تو، قدم در زیر باران می زنم
شکوه ی تنهایی ام را ، قلب سوزان می زنم
من اسیر نرگس ومژگان تیرافشان تو
همچو مجنون، روز وشب، راه بیابان می زنم
چون قلم آمد به دستم، می نویسم دفتری
پرسه ای در کوچه های عشق جانان می زنم
بس که زلفانت مرا، هر آن کمند خود کشید
دفتر اشعار خود را، چشم گریان می زنم
ناوک مژگان تو هر دم، هدفگیری کند
بوسه ای، اوج رضایت تیر وپیکان می زنم
خاطرات عاشقی، دل را اسیر درد کرد
مهر تایید رضایت، عشق پنهان می زنم
چلچراغ آتشم را بی تو بادی در ربود
منبرای دیدنت آهی دوچندان می زنم
# پنجم اسفند ۱۴۰۴
#دکتر_محمد_بختیاری