💣 وارثان سرزمین سوخته ۱۳ فروردین ۲۵۸۵ وارثانِ سرزمینِ سوخته، مترسکانِ مزارعِ بیکشت، نگهبانانِ کاخِ متروکهیِ باستان، فانوسهایِ بیدریا. □ آیا کسی هنوز این نعرههایِ مدفونِ زیرِ آب را میبیند؟ آیا کسی از شهابهایِ فروکوبنده در مغاکهایِ تاریکِ آسمان خبر به زمینیان میرساند؟ و آیا کسی میداند نگاهِ آبشارها که روزی دوستِ گنجشکان بودند اکنون به کجا دوخته است؟ و یا ما در برخوردهایِ باد و شهرِ زیرزمینی خواهیم سوخت؟ □ پس بامدادانی از آن گونه، در صبحی سپیده از بهمنماه، که هنوز بویِ خونِ دلمهبسته میداد، جهان خلق شد. انفجارهایِ پیاپیِ عظیم، با غبارهایی که چشمخانهها را تهی میساختند و تا عمقِ بیمقدارِ ریه را حفاری میکردند، از انزوایِ هراسناکِ انتظارِ شبانه برآمدند. در آن صبح، من فقط صدایِ نوزاد میشنیدم و نالههایِ مادری که تمامِ دوران بارداریاش را کتک میخورد... من اما از رنجِ نوزاد چه میدانستم؟ که رنج را توصیف شاید در میان باشد، اما ادراک از توانِ تنفسِ شاهدانِ دورایستاده بیرون است. از او چه میتوانم بگویم؟ هر واژهای که رویِ این کاغذِ خونآلود بنشانم انسجامِ روایت را به اشباحِ پراکندهیِ حرارت و هول خواهد باخت. من فقط میتوانستم آغوش دردمندم را برای این کودک بگشایم. که او زادهیِ درد بود و رنج و زهر: بیالتیامِ دلسوختگانِ فرامرزی، گریان و نفسکشنده در اضطرابِ دود و خاک. و دریغا که مادرِ رنجور دخترِ نوباوهاش را بهسویِ سرزمینِ اساطیر و افسانه وداع گفته بود. □ «ــــ امروز، من این تختگاه را از تو دارم، نازنینبرادرم!» «ــــ تو هر چه داری از برکتِ روشنایِ فرهمندِ خودت است». «ــــ اما تو دستهایِ گرمابخشت را گردِ واپسین شعلههایِ فراموششده نگاه داشتی، تا در هجومِ بادهایِ غربی ویران نگردد». «ــــ که من خود جز همان شعلهی سوزنده نبودم...» □ اکنون برای تو و من چه مانده است در این پهنهیِ بیانتها؟ در بیابانی که بارگاهِ نفت بود، اما شبانِ طولانیِ جنگل ویرانش کردند. بیابانی که راهش به کرانههایِ آبی میرسید تا در بندرگاهانِ ثروت به فراسویِ دریاهایِ دوردست بشتابد و نفت را با خوشبختی معامله کند. اکنون درختانِ نیمهسوخته تمامِ دامنههایش را ویرانه کردهاند. □ من اما شعله را روشن نگاه میدارم: بر فرازِ فانوسِ تنها که پیشارویِ چشمانِ سوزناکش دیگر هیچ دریایی دیده نمیشود. نه ترانهیِ کشتی و رفتوآمدِ لنجها، نه بدمستیِ شبانهیِ جاشوهایِ جسور کنار دخترکانِ میهمانخانهدار، نه بوقهایِ بلندِ نفتکشها که یادآورِ جوانیهایِ مادر بودند. هیزم به آخرین آتش این سرزمین سوخته میریزم. این میراث که حالا یگانه داراییِ من و اوست. برای نوزادی که عصرِ تازهیِ رنجهایِ بیشمار خواهد بود. □ پس در میانهیِ تاریکی و خاموشی کودکِ کیانی را میان بازوانم میفشارم تا به آواز نهنگِ دندانهدار گوش بسپاریم. 🔗 آرین افشار | PeeyadePa@
6