شهریی ور
دختری بود که شهریورها میپژمرد و مرد سرش داد میزد که او را به خودش بیاورد و او را از این حال یخزده دور کند چون مرد به رابطهشان اهمیت میداد و دختر هم البته که اهمیت میداد و با این همه شهریورها بود که همهاش عذاب میکشید و پژمرده لب پنجره مینشست و فقط آدمهای بیرون را مینگریست. خانهشان واحدی بود در آپارتمانی بلند. و واحد آنها هم آن بالابالاها بود. بدین ترتیب دختر میتوانست از آن بالا ببیند که چراغ قرمز چطور آدمها را کلافهتر از چراغ سبز میکند. و تصادفی اگر رخ بدهد چقدر سریع جمع و جور میشود. انگار که اصلا رخ نداده تا که باز تصادفی بشود و تصادف واقعا ترافیک را بیشتر میکند چون ماشینها کندتر از کنار ماشین له شده و آدم نیمه مرده و یا مرده و یا صدمهدیده میگذرند و خیالشان هم نیست که آدمهای پشتی و پشتتر چقدر کلافه میشوند از این کندی و کندی روی کندی برابر است با ترافیک. دختر کنار پنجرهی بلند نشسته و خیره است به بیرون که مرد میآید و با دیدن او که طبق روال این دو هفته باز نشسته است پای پنجره کلافه آه میکشد و میرود اتاق. دوش میگیرد و موهایش را با سشوار خشک میکند و لباس میپوشید و چون میداند که احتمالا نه شام و نه میوهای در کار نخواهد بود پس مسواکش را هم میزند و بعد از حدود چهل دقیقه تماشای اخبار خوابش میگیرد و تلویزیون و چراغ را خاموش میکند. پتو را بالا میکشد و میخوابد. چون دیگر جدا خسته شده است از تلاش برای به خود آوردن دختر و دیگر ترجیح داده او را به حال خودش بگذارد و برای فردا صبح که روزیست دیگر و پر کار استراحت کند. و دختر بعد از این شب که اولین شب است که مرد بدون گفتن چیزی به او تو اتاق رفته و خوابیده علاوه بر آن پژمردگی احساس میکند که برای مرد هم دیگر اهمیتی ندارد و غماش دو برابر میشود و به گریه میافتد و تا صبح گریه و صبح روی کاناپه خوابش میبرد و مرد بیدار میشود و لباس میپوشد و روی تکهای سنگک از فریزر بیرون آمده و گرم شده روی گاز کره میمالد و باریکههایی از عسل میریزد و با صدای دستگاه قهوهساز دختر بیدار میشود و چشمهایش را میمالد. مرد به او صبح به خیر میگوید و دختر روی صندلی پشت اوپن مینشیند. مرد برای او هم قهوه میریزد. و صورت پفآلود و گریان دختر را نگاه میکند. دختر متوجه میشود که مرد متوجهی تغییرات چهرهی او شده است. مرد آخرین لقمهاش را میجود و بوسهای به سر او میزند و فوری کیفش را برمیدارد و بیرون میرود. و دختر باری دیگر شدیدتر میگرید. قهوه را نخورده روی اوپن رها میکند و روی کاناپه باز دراز میکشد و بعد از گریههایی بیشتر کمکم به خواب میرود. شب متوجهی آمدن مرد میشود اما باز به خوابیدن ادامه میدهد و مرد هم متوجهی او میشود و به اتاق میرود. دوش میگیرد و خدا را شکر میکند از این بابت که بیرون شام خورده است و مسواک میزند و جلوی تلویزون خوابش میبرد. مرد فردا شب هم بیرون شام میخورد و پسفردا شب به دختر میگوید که شب میرود خانهی پدرش و آن جا هم میگوید که دختر کمی مریض بوده و نشده بیاید و شب بعدی مرد کمی میوه میخرد و میشوید و میخورد و شب بعدش زنگ میزند پیتزا میآورند و برای دختر هم سهمی از پیتزا روی اوپن میگذارد که دختر ساعتها بعد از سرد شدنش تکهای میخورد و شب بعد مرد ناهار را سنگینتر میخورد و دیگر برای شام میلی ندارد و شب بعد دختر کمی برای خودش سوپ درست کرده و برای مرد یک کاسه میگذارد روی اوپن که مرد صبح متوجهاش میشود و داغ میکند و به جای صبحانه میخورد و از او تشکر میکند و شب بعد دختر حمام رفته و روی کاناپه نشسته که مرد با توجه به تعطیلی فردا پیشنهاد میدهند بروند بیرون که دختر احساس میکند ناتوان است از بیرون رفتن و این که دیگران چشمشان به او بیفتد و بفهمند که چقدر شکننده و غمگین و ناراحت است و نمیتواند تحمل کند که دائم احساس کند دارد قضاوت میشود و از این رو میگوید شاید بعدا و مرد عصبانی میشود و احساس میکند دختر دیگر برایش واقعا مهم نیست که با او باشد و یا اصلا رابطهای داشته باشند که پیشنهاد میدهد جدا شوند. دختر قبول میکند. اما مرد میگوید حالا اگر جدا شوند وام ازدواجی که مهرماه دریافت خواهند کرد میرود روی هوا. و آذرماه هم دختر میگوید که برای شب یلدا قرار است پیش خانوادهاش بروند و اگر تا آن وقت جدا شده باشند فامیلها با انبوه سوال عذابش خواهند داد و مرد میگوید دیماه ماه حساسی است چون آن وقت قرار است مهمترین پروژهاش را ارائه بدهد و نمیتواند همزمان حواسش پرت چیز دیگری باشد. و دختر میگوید بهمن اوج سرماست و خوشش نمیآید تو اوج سرما کاری به لحاظ روانی سنگین انجام بدهد و بنابراین با توافق هم قرار میشود اسفند جدا شوند. که خب البته چیزها تغییر میکنند همیشه در اسفند.
زهرا مرادپور
@moradpour_frogism
2September 1, 2026 62