سوپ قرمز حالا که کیسه به دست می‌رود میوه‌فروشی اصلا به نظر نمی‌آید… — غورباغه‌گرایی — TG.ME

سوپ قرمز

حالا که کیسه به دست می‌رود میوه‌فروشی اصلا به نظر نمی‌آید اما بدجوری گریسته بود. شب پیش. گاهی بین گریه‌ها از وضعیتش آشفته می‌شد و تو خانه راه می‌رفت و جایی دیگر می‌نشست و می‌گریست و بعد کمی ساکت می‌شد و باز کم‌کم گریه‌ها شروع می‌شدند و با کلافگی‌اش اوج می‌گرفتند. گاهی دست‌هایش را به دست‌ها و یا بازوهایش می‌فشرد تا حواسش را پرت کند و گاهی هم سرش را توی بالش و انبوه لباس‌های روی مبل اتاق فرو می‌برد تا صدای ضجه‌اش بالا نرود. و بعد از گریه‌های دیشب بلخره دیگر آدم بی‌حس‌تری شده بود. دیگر حوصله‌ای برای گریه و یا خنده نداشت. با چهره‌ی جدی بیرون رفت و دیگران هم خیلی زود ملتفت شدند که او کسی نیست که بخواهند سر به سرش بگذارند به همین خاطر با او محترم شدند و کارهایش را زودتر راه انداختند. نانوا دیگر از او نپرسیده بود آیا می‌تواند برای پخت بعدی صبر کند یا نه و به جای این سوال یک نان از سیزده‌تا نان مرد کناری‌اش بیرون کشیده بود و دست او داده بود و سبزی‌فروش مثل همیشه خوشمزه‌بازی‌های کم‌نمک در نیاورده بود درباره‌ای این که وقتی ازش سبزی کم می‌خرد دلخور می‌شود و فقط خیلی سریع همان یک خرده سبزی را حساب کرده بود. و میوه‌فروش دیگر درباره‌ی یک کیسه کردن همه‌ی خریدها به او گیر نداده بود. و بدین ترتیب او توانسه بود سریع‌تر از هر وقت دیگری به خانه برگردد. او زودتر برگشت خانه و خودش را روی تخت انداخت. تا تمام این انرژی‌ها که به خاطر بیرون رفتن از دست داده بود را به نوعی بتواند جبران کند. بعد از سه ساعت خواب بیدار شد تا با چیزهایی که خریده بود برای خودش سوپ درست کند. سوپ غذای موردعلاقه‌اش بود. سبزی‌ها را شست و آب‌کش کرد و هویج و سیب‌زمینی را خرد کرد و پیازهای نگینی را همراه حبه‌ای سیر له‌شده تفت داد و گندم خیس خورده و هویج و سیب‌زمینی را به‌شان اضافه کرد و تا شب که سوپش حسابی جا بیفتد روی تخت دراز کشید و به سقف خیره شد و بعد چشم‌هایش را که به خاطر شب قبل می‌سوختند بست. هر بار یک ذره بیشتر عاطفه‌اش را از دست می‌داد و حالا هم وقتی تلفنش زنگ خورد پاسخ دادن را بی‌فایده دید و خواهرش را که می‌خواست برای رنگ لاک مهمانی فردایش از او نظر بخواهد ناامید گذاشت. و چه بهتر که تماس را جواب نداد چون در آخر ممکن بود به بی‌اهمیتی محکوم بشود و این که چه خواهر چرتی است که درست و حسابی به تفاوت لاک‌ها اعتنایی ندارد و چقدر او برایش کم‌اهمیت است. به همین خاطر ترجیح داد تماس او را پاسخ ندهد و فردا بگوید که به خاطر مریضی مجبور شده است زودتر بخوابد. اما کدام مریضی. هیچ مریض نبود اما خسته و کم‌حوصله شده بود و میل داشت بعد از خوردن سوپ یک هفته‌ای بخوابد. تو اتاق حالا تاریکش که صبح با آفتاب نورانی و ظهر روشن و عصر کم‌نور و شب باز تاریک می‌شد. سوپ را هم زد و به علت علاقه‌اش به سوپ اندیشید. به این خاطر سوپ را دوست داشت که مادرش هر وقت مریض می‌شد با سوپ پختن به او نشان می‌داد که هوایش را دارد و خواستار سلامتی‌ اوست و به همین خاطر حالا با سوپ پختن برای خودش احتمالا به نوعی می‌خواهد این پیام را به خودش برساند. قاشق چوبی را یک بار دیگر چرخاند و بالا آور و کمی از چکه‌سوپ‌های رویش را چشید. ترکیب مزه‌های جعفری و گندم غالب‌تر و طعم لیمو کم‌رنگ‌تر بود. به سوپ لیمو و فلفل افزود و برای بهبود رنگ کم‌اش، رسیده‌ترین گوجه‌ی یخچال را پوست کند و رنده کرد و توی سوپ ریخت. همان‌طور که سوپ آخرین قل‌هایش را روی گاز می‌زد رومیزی را روی میز انداخت و سطح چوبی‌اش را با آبی‌رنگ رومیزی پوشاند. و سبد نان پر از سنگک تازه را روی میز گذاشت به همراه نمک و لیموی بریده شده و قاشق. سوپ را باری دیگر خوب هم زد و شعله‌ی کم‌رمق زیرش را خاموش کرد. توی سوپ‌خوری سوپ ریخت و بشقاب را روی میز گذاشت و یک لحظه پیش از نشستن میز را برسی کرد. لبخندی کم‌رنگ زد که از مدت‌ها پیش تا حالا اولین تغییر حالت در چهره‌اش به حساب می‌آمد. نشست و سوپ را خورد و یک هفته خوابید و یک هفته‌اش که شد یک ماه و سه ماه حس کرد حتی بیش از این‌ها هم می‌تواند بخوابد و پس خوابید.

زهرا مرادپور
@moradpour_frogism
September 1, 2026 50