#تبری
#قصیده (نیم اول) در مدح هژبر سالب علی بن ابیطالب صلوات الله و سلامه علیه گوید:
رسم عاشق نیست با یک دل دو دلبر داشتن
یا ز جانان یا ز جان بایست دل برداشتن
ناجوانمردیست چون جانوسیار و ماهیار
یار دارا بودن و دل با سِکندر داشتن
یا اسیر حکم جانان باش یا در بند جان
زشت باشد نوعروسی را دو شوهر داشتن
شِکّرستان کن درون از عشق؛ تا کی بایدت
دست حسرت چون مگس از دور بر سر داشتن؟!
بندگی کن خواجه را تا آسمان بر خاک تو
از پی تعظیم خواهد پشت چنبر داشتن
ای که جویی کیمیای عشق، پرخون کن دو چشم
هست شرط کیمیا گوگرد احمر داشتن
تا کی از نقل کرامتهای مردان بایدت
عشوهها همچون زنان در زیر چادر داشتن؟
از کرامت عار آید مرد را، کانصاف نیست
دیده از معشوق بربستن، به زیور داشتن
گرچه گاهی از پی بوجهلجهلان لازم است
ماه را جوزا نمودن، سنگ را زر داشتن
عَمْرو را حاصل چه از نقل کرامتهای زید
جز که بر نقصان ذات خویش مَحضر داشتن؟
خود کرامت شو؛ کرامت چند جویی زآن و این
تا توانی برگِ بیبرگی میسر داشتن؟
چرخ اگر گردد به فرمانت بر آن هم دل مبند
ای برادر، کار طفلان است فِرفِر داشتن
از نبی باید نبی را خواست، کز بوجهلی است
چشم اعجاز و کرامات از پیمبر داشتن
عارفْ اشیا را چنان خواهد که یزدان آفرید
قدرت از یزدان چرا باید فزونتر داشتن؟
گنج شو، نَه گنج جو! خوشتر کدام؟ انصاف ده
طعم شِکّر داشتن یا طمْعِ شِکّر داشتن؟
در سرِ هر نیش خاری صدهزاران جنت است
چند باید دیده نابینا چو عبهر داشتن؟
مردمِ چشم جهان شو تا توان در چشم خلق
خویش را در عین تاریکی منوّر داشتن
دیدن خلق است فرض و دیدن حق فرضتر
دیده باید گاه احول، گاه اعور داشتن
ظلّ یزدان بایدت بر فرق، نَه ظلّ همای
تا توانی عرش را در زیر شهپر داشتن
پرتو حقّ است در هر چیز، ماهی شو به طبع
تا ز آب شور یابی طعم کوثر داشتن
کوش «قاآنی» که رخش هستی آری زیر ران
چند خواهی چون امیران اسب و استر داشتن؟
تن رها کن تا چو عیسی بر فلک گردی سوار
ورنه عیسی مینشاید شد ز یک خر داشتن
میخِ مرکب را به گِل زن، نه به دل! کآسان بود
در لباس خسروی خود را قلندر داشتن
دل سرای حق بود، در سروبالایان مبند
سرو را پیوند نتوان با صنوبر داشتن
غوطه گه در آتش دل زن گهی در آب چشم
خویش باید گاه ماهی گه سمندر داشتن
گوهر جان را بهدست آور، که زنگیبچه را
مینیفزاید بها از نامِ جوهر داشتن
هم دو جعفر بود کاین صادق بُد آن کذاب بود
نیست تنها صادقی در نام جعفر داشتن
چون قلم از سر قدم ساز از خموشی گفتگو
گر نمیخواهی سیهرویی چو دفتر داشتن
رستگاری جوی تا در حشر گردی رستگار
رستگاری چیست؟ در دل مهر حیدر داشتن
همچو احمد پای تا سر گوش باید شد تو را
تا توانی امتثال حکم داور داشتن
امر حق فوریست، باید مصطفی را در غدیر
از جهاز اشتران ناچار منبر داشتن
بایدش دست خدا را فاش بگرفتن به دست
روبهان را آگه از سهمِ غضفر داشتن
ذات حیدر افسر لولاک را زیبد گهر
تاج را نتوان شَبَه بر جای گوهر داشتن
از تعصب چند خواهی بر سپهر افتخار
نحس اکبر را به جای سعد اکبر داشتن؟
نیستی معذور باللَّه گَرْت باید ز ابلهی
عیسیِ جانبخش را همسنگ عازر داشتن
Marsiat
مجتهدالشعرا حکیم میرزا حبیبالله #قاآنی_شیرازی
