#مثنوی
نور چشم مصطفی و مرتضی
شمع جمع انبیا و اولیا
جمع کرده حُسن خَلق و حسن ظن
جملهی افعال چون نامش حسن
روی او در گیسوی چون پرّ زاغ
همچو خورشیدی همه چشم و چراغ
در مروّت چون جهان پرپیچ دید
خواست تا جمله ببخشد، هیچ دید
جدّ وی کز وی دو عالم بود پُر
ساختی خود را برای او شتر
در نمازش بر کَتِف بنشانَدی
قرّةالعین نمازش خوانَدی
اینچنین عالی اَب و جد کآنِ اوست
جملهی آفاق، ابجدخوان اوست
زهر را با جدّ خود شد این پسر
قتل را شد آن دِگَریِک با پدر
آن لبی کو شیر زهرا خورد باز
مصطفی دادش بدآن لب قُبله باز
چون توان کردن گذر که زهر را،
خون توان کردن جگر این قهر را؟
نام خصمش گرچه پرسیدند باز
تن زد و تن کشته، در دل داد راز
نوش کرد آن زهر و غمّازی نکرد
جان بداد و ترک جانبازی نکرد
زهر شد زیر و برافکند از زبر
آن جگرگوشهیْ پیمبر را جگر
لختلختش از جگر خون اوفتاد
تا که در خون، جانْش بیرون اوفتاد
سرخ دید از خونِ جان صد جای او
هر که شد در خونِ جانش، وای او!
Marsiat
فریدالدین ابوحامد محمد #عطار_نیشابوری
