او یک خودشیفته نبود، اما تمنا داشت همه او را دوست بدارند.
او یک رهبر دینی افراطی نبود، اما تمنا داشت همه او و آیینش را قبول داشته باشند.
او حسود نبود، اما با دیدن هنرهای عدهای آزرده میشد.
و آزردگیاش از دیگران نه، بلکه از خود بود.
در دوران کهن، او حلقهی قدرت را پیدا کرده بود و از آن زمان تا به حال آن را به دست میکرد. چرا که این حلقه، برایش تصاویر محقق شدن تمنایش را رسم میکرد. اغواشده توسط این تصاویر، او به زمزمهی حلقه گوش میسپرد.
«دیگر از خود آزرده نخواهی شد. همه به تو علاقمند میشوند. به تو گوش میسپارند. احساس دوستداشتنی بودن خواهی کرد. فقط کافی است از قدرت من استفاده کنی تا صدایت نفوذ داشته باشد.»
او از تمام جهانیان توقع داشت، توقعات گران.
اگر مثقالی از توقعاتش برآورده نمیشد، گویا به ضرب پیکان زهرآگین حال و روزگارش مسموم میشد.
او هیچ نیازی به اکثر کسانی که دغدغهاش بودند نداشت؛ آنها نه قرار بود نون و آبش دهند، نه تفریح و علمی که درغیرآنصورت دسترسی به آن غیرممکن است. بااینحال، مانند یک بیابانگرد تشنه در پی توجه آنها بود.
حلقه زمزمه میکرد: «تشنگیات برطرف خواهد شد.»
اما او آنقدر نیرومند نبود که بتواند همیشه حلقه را به خوبی کنترل کند.
او در کنترل کردن علاقهی دیگران درمیماند. و این بسیار او را آزار میداد.
از سوی دیگر، دست یافتن به توجه و علاقهی دیگران او را حتی بیشتر هم آزار میداد!
چرا که او همچو اونگولیانتِ ناپاک هر چه بیشتر از آن نور تغذیه میکرد، بیشتر از تاریکی پر و از قناعت تهی میشد.
او به این نتیجه رسید که حتی اگر بتواند از این حلقه که برای فرمانروایی بر جمله ایشان است به نحو کمال و تمام استفاده کند، باز هم به آرامش نخواهد رسید.
حتی اگر تمام جهانیان او را پرستش کنند، حتی اگر در تمام هنرها ماهر شود، باز هم طعم صلح را نخواهد چشید.
او طماع و حریص نبود.
او فقط فریبخوردهی نیرنگ حلقهی قدرت بود.
بین او و دیگران کدورت ایجاد شد. زیرا که بین او و نفسش کدورت ایجاد شده بود.
برای خوشبختی، او هرگز به توجه و validate شدن توسط دیگران نیاز نداشت. او هرگز به هنرمندتر از دیگران بودن نیاز نداشت. و یقیناً، هرگز به حلقه نیاز نداشت. او فقط به خود نیاز داشت. به پذیرفتن خود و علاقمند بودن به خود و علاقمندیهای خود.
ازاینرو، او حلقه را از دست به در کرد و از خود به دور. آن را به پیکانی که به ضربش خونین گشته بود بست، و با بخشیدن خود آن را به سوی ناکجا رها کرد.
گاه و بیگاه، آن حلقه در کورهراهی دوباره سر و کلهاش پیدا میشود. زمزمهکنان دوباره قول میدهد. «همه سخنانت را میپذیرند، هر چه از خود میگویی به آن علاقه نشان میدهند، و آرزوی رفاقت با تو را خواهند داشت.»
او پاسخی نمیدهد، پیکانی از بیشمار پیکانهای خونینش به زه میکشد، و با یک پوزخند و سوالی انکاری دوباره حلقه را به ناکجا پرتاب میکند:
"But why???!"





