زندگی در پیش رو: post #301 — TG.ME

. برای تو که چشمت خیره به دیوارها، به زمین، به خاک بود. برای تو که جوانه‌ی کوچکی را بین سنگ ها پیدا می کردی. برای تو که چشمت از رد سنگ‌ریزه‌های روی ماسه‌ها برنمی‌گشت. برای تو که عاشق جمع کردن سنگ‌های صیقل‌خورده‌ی کف رودخانه بودی. برای تو که ظرف‌های شیشه‌ای مربا را از صدف‌ها پر می‌کردی. برای تو که از برف می‌ترسیدی اما باران را دوست داشتی. برای تو که ساعت‌ها در خانه راه می‌رفتی. برای تو که برایم فال قهوه می‌گرفتی. برای تو، تو که تنها فالگیری بودی که در فنجانم آهویی را روی بال چپ یک پروانه می‌دیدی و می‌توانستی تعبیر کنی. برای تو که خواب‌هایت را می‌نوشتی. برای تو که می‌گفتی پیر شده‌ام، اما هیچ قاصدکی را در هوا رها نمی‌کردی. برای تو که دلت برای پدرت می‌زد و چشم از مادرت برنمی‌داشتی. برای تو که در مرز، سلاحت را به سمت چند آواره نشانه نگرفتی. برای تو که دو روز مانده به آخر سربازی، پوتین‌هایت را در آوردی و گفتی دیگر بس است. برای تو ۱۵ قاب عکس در ردیفی در راهروی خانه‌ات داری. برای تو که بلد بودی چطور عاشقی کنی، چطور عاشق بمانی. برای تو که به ترس‌های من نخندیدی. برای تو که به خاطر من شهر و زندگی را رها کردی تا به جای من پا در گورستانی بگذاری و مزاری را برایم پیدا کنی. برای تو که عاشق گل‌ها بودی. برای تو که گریه‌هات را کسی ندید. برای تو که دوست داشتی پدر شوی، گفتی جنگ می‌شود، نشدی. برای تو که صدای ناله‌ی زنی را که کبریت کشید روی تن آغشته به بنزین را شنیدی و در ۱۳ سالگی رفتی تا به دادش برسی. برای تو که هنوز داری در چهل سالگی می‌دوی تا جهان را به جای زیباتری تبدیل کنی. برای تو که بعد از سال‌ها فقط امسال تاریخ تولدت را یادم بود. برای تو عزالدین. دلم برایت خیلی تنگ شده. @Zakhmarooz

March 20, 2026 676 1 6