زندگی در پیش رو: post #289 — TG.ME

نگاه کردن به این عکس خیلی چیزها را زنده می‌کند. پفیوز عزیزی که دستم را گرفت، بعد از پنجره به بیرون پرت کرد. پروست که جلد دومش را گم کردم و پیدا نکردم. مرصاد العباد آقای ناصری. دپاکین. مولتی ویتامین. خاطرات تجارت لامپ. بنزین فندک زیپو که از استانبول خریده بودم. بیژن الهی. چرک‌نویس نامه‌ها. سال‌های ابری. غزل‌های سعدی. مام زیر بغل که دیر روش استفاده‌اش را یاد گرفتم اما خوب یاد گرفتم. شات عرق خوری روسی. قفسه‌های شکم خورده. نامه‌های خداحافظی. نامه‌های آشنایی. ماندارن‌ها در جاده برفی کرمانشاه. کلیدر در پاساژ حافظ. هدیه‌های تولد. یادگاری‌های از یاد رفته. چسبی که همه چیز را به هم می‌چسباند. هدستی که صدایش تا اتاق مادرم می‌رفت. زبان آلمانی با دیکشنری. تلاش‌هایی برای عربی. بر باد رفته‌ی بهاره. پیپ در تلاش برای ترک سیگار. پاکت وینستون بک‌آپ برای روزهای بی‌سیگاری. و حالا آن سررسید مشکی... آن دفتر عزیز که در آن شلوغی در آن شب کذایی گم بود وسط آن همه شلوغی درهم و برهم. آن قدر شلوغ که دیده نشد. جدی گرفته نشد. برداشته نشد. نرفت وسط کارتن ده‌ها دفتر و کاغذ و سند الکی. آن دفتر که دیده نشد. ۱۷ روز منتظر بودم برگردند یک بار دیگر بهتر بگردند. این بار چیزهایی ببینند که نباید ببینند. برنگشتند. پیدایش نکردند. کاش پیداش می‌کردند. احتمالا امروز آبرو و حیثیت بیشتری داشتم. @LifeBeforeUs

❤25😢3
September 29, 2025 1.5K 15