همه چیز در جریان است. زندگی راه خودش را میرود. فکر میکنیم ما اجزای کوچک چرخدندههای بزرگی هستیم که روی هم غلت میخورند و جریان زندگی را پیش میبرند. تا این که ناگهان مرگ مثل یک گاو آهن بزگ تمام وجودمان را شخم میزند؛ پیشانیمان را میشکافد، گلویمان را پاره میکند، از سینه میگذرد و تیزترین و بزرگترین دندانهاش را در قلبمان میکارد. امروز با ناصح حرف زدم. آه کشیدیم. گفتم سر من آمد، سر تو آمد و حالا آن تیزی بزرگ برنده، آن داغ عمیق غیرقابل التیام، بر سینهی مرضیهی نازنینم نشسته، بر قلب ترمهی مهربان، که روح ابریشمینش را تارهای طلا به هم متصل کرده است. به مادرم فکر میکنم وقتی بعد از بهاره به او رسیدم و گفت به شب بزم و شادی بهاره خوش آمدی و به یاد معصومه میافتم. به بابا فکر میکنم و یاد هوشمند میافتم، آن کلمات زیبای مهربانش، آن مراقبت دائمش، شجاعتش در مواجه با زندگی. بسیار به این فکر میکنم که آیا بابا هیچ وقت به مرگ من فکر کرده بود؟ آخ بابا گیان... یکی که در این دنیا مهربانیاش خیلی شبیه توست، در داغ دردانهاش امشب خواب به چشم نمیبیند. یادم به بابا میافتد. به بهاره. به مامه منصور، به پوره طوبی، به دایه فاطم، به مامه رئوف، به خالو محمد، به فرشاد گیان، آخ فرشاد گیان، به پوره فاطم، به کاک جواد، به مامه مهدی. به کاک هادی یزدانی که دستهاش را زیر آب مشت کرده بود، به مادر سپند که هیچ وقت ندیدمش اما خندهاش شبیه خندههای پوره فاطم بود. همه آنها که خوابها محل تازهی ملاقاتشان است و آدم دوست دارد همیشه بخوابد تا بسیار با آنها حرف بزند و بگوید چقدر دلش برای تک تکشان تنگ است. آنها که رفتهاند، انگار باری که زور بیعدالتی دنیا روی دوش مردم گذاشته را زمین گذاشتهاند. من به همین خاطر خیلی با آنها حرف میزنم و خوابهای طولانی را برای گفتگو با آنها ترجیح میدهم به کلنجار رفتن با نظم انسانکش این جهان بیمعرفت. اولین باری که بعد از مرگ بابا گریه کردم چیزی حدود یک هفته بعد از واقعه بود. وقتی در حیاط بیمارستان بعثت به آقای نوری تلفن کردم و پاسخش تکرار مکرر این جمله بود: تف بر تو ای دنیا، تف بر تو ای دنیا، تف بر تو ای دنیا... اما آیا همه آنها رفتند که ما را تنها بگذارند؟ زخم آن تیزی بزرگ گاو آهن مرگ که به قلب ما فرو شده، اتفاقی بوده؟ حتی اگر بوده، من ترجیح میدهم آن زخم بزرگ را جور دیگری ببینم، نه برای این که آن زخم را دوست دارم، ای بسا دلم میخواهد آن را بکنم و با خودم بفرستم آنجا که استاد ادبیات مهربان سقزی با خودش برد.اما ترجیح میدهم راهی پیدا کنم که ریشه در جهان بینی بابا، در شوق بهاره برای زندگی، در مهربانی هوشمند، در عشق بیحد و مرز معصومه، و معصومیت ترمه داشت. آنجاست که فکر میکنم آدم باید از خودش بپرسد آیا این مرگها بیهوده بودند؟ این را آنقدر تکرار کردم که یادم نمیآید اولین بار کجا خواندمش؛ «هر مرگ، فرصتی برای همبستگی دوبارهی زندگان است». آیا فراق نازنینترین آدمهای زندگی ما، ما در هم خواهد شکست؟ آیا پس از تجربهی سوگی جانفرسا، از آن زخم بزرگ برای تبدیل این جهان مرگبار نابرابر به جایی بهتر استفاده خواهیم کرد؟ ای کاش بتوانیم. دستان ترمه و معصومه و هوشمند را هزار بار میبوسم، و از راه دور تا صبح با شما خواهم گریست. راه زیادی در پیش است. حالا ترمه هزاران برادر، و هوشمند و معصومه هزاران پسر دیگر دارند. از صمیم قلب برای شما که خانواده دوم من بودید صبر آرزو میکنم.
19
4
2