Boom!! Pooh...: post #326 — TG.ME

📖 فصل‌ سوم      𝐓𝐡𝐞 𝐇𝐮𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐢𝐞𝐬   
😀قسمت نوزدهم   اینکه توی سختی‌ها
😀 ورق ۳             دووم میاری، یعنی
😍تاریکی             هنوز امیدواری!...!          

🩸🩸🩸🩸🩸🩸🌟⚫️🩸🩸

ازش جدا شد و بدون هیچ اخطار و توضیحی سعی کرد تهیونگ رو به شکم بچرخونه که صدای اعتراضِ طرف مقابل بلند شد: «هی! من پنکک نیستم!»

- هاه؟!

تهیونگ، با سماجت، پوزیشنش رو حفظ کرد و گفت: «گفتم من پنکک نیستم که هروقت می‌خوای پشت‌وروم کنی!»

«کیوتِ وحشی!» تنها توصیفِ جونگ‌کوک بود از چهرۀ عصبانیِ روبه‌روش!

- تو جایزۀ منی!

گفت و مهلتِ مخالفت نداد. مقاومت ناچیزِ تهیونگ رو ندید گرفت، دستش رو کشید و وادارش کرد روی زانوهاش بایسته. هم‌زمان که به شونه‌هاش فشار وارد می‌کرد تا برگرده، لبخندِ بدجنسی زد و گفت: «اگه پنکک خوبی باشی، قول می‌دم نذارم هیچ طرفیت بسوزه.»

تهیونگ درحالی‌که دندون‌هاش رو به‌هم می‌فشرد، به‌اجبارِ جونگ‌کوک چرخید و کف دست‌ها و زانوهاش رو روی تخت گذاشت.

پشت‌سر تهیونگ، زانو زده بود و چشم‌هاش روی قسمت‌هایی از پوست خوشرنگِ کمرش، که پیرهن سفید از روش کنار رفته بود، می‌چرخیدن. حتی با وجود پارچۀ لباس، با نگاه می‌تونست دونه‌دونه مهرهای ستون فقراتش رو بشماره.

- تکون نخور.

جونگ‌کوک گفت و دستش زیر پیرهن رفت، از انتها به‌سمت بالا حرکت می‌کردن و انگشت وسطش آروم، از آخرین مهره، تک‌به‌تک برآمدگی‌ها رو لمس می‌کرد. به گردنش که رسید فشارِ دستش رو بیشتر کرد.

تهیونگ، غرولندکنان مجبور شد سرش رو پایین ببره و گونه‌ش رو روی ملحفۀ خنک بذاره.

لعنتی! این کارو کرده بود که صورتِ تهیونگ رو نبینه و به خودش مسلط باشه، اما حالا حس می‌کرد شرایطش از قبل هم بدتر شده. چطوری می‌خواست مقاومت کنه وقتی دیدنِ هر قسمت از بدن تهیونگ، خونِ توی رگ‌هاش رو به‌جوش می‌آورد؟

از کِی انقدر نسبت به اندامِ این مرد، بی‌اراده شده بود؟ از کِی عطشِ تهیونگ مثل مخدر توی خونش جاری شده بود؟ از کی بهش اعتیاد پیدا کرده بود؟ از کی توی اون مرداب فرورفته بود؟

و بی‌اختیار آبِ دهنش رو قورت داد، وقتی با پایین رفتنِ سرِ تهیونگ، برآمدگی باسنش بیشتر به چشم اومد.

پایین‌تنه‌ش اون‌قدر سخت شده بود که انگار تمام خونِ رگ‌هاش فقط توی یه اندامش جمع شده بود. تعجب نمی‌کرد اگه یه‌هو خونی به مغزش نمی‌رسید و بیهوش می‌شد.

راستش... واقعیت این بود که اصلاً نمی‌دونست داره چه غلطی می‌کنه!

قبل‌از شروع این ماجراها، یه‌چیزی تو ذهنش بود و یه‌سری مراحل رو چیده بود، اما الان توی این وضعیت و موقعیت، خودش هم دقیقاً نمی‌دونست داره چیکار می‌کنه و چطوری باید به اونجایی برسه که می‌خواد.

توی ذهنش همه‌چیز خیلی آسون و دست‌یافتنی بود. تهیونگ رو به هم می‌ریزه و وادارش می‌کنه کاری رو بکنه که خودش می‌خواد! به همین راحتی؛ اما حالا... نقشه‌هاش در عمل دست‌نیافتنی به نظر می‌رسیدن.

تهیونگ دقیقاً مردابی بود که جونگ‌کوک با هر حرکتی فقط بیشتر و بیشتر توش فرومی‌رفت. مثل مخدری بود که آروم‌آروم، قبل‌از اینکه بفهمه، اراده‌ش رو سست کرده بود.

بخشِ هولناکِ ماجرا این بود که جونگ‌کوک حالا این اعتیاد و این مخدر رو می‌خواست و از اون غرق شدن، دیگه نمی‌ترسید.

هرلحظه از برنامه‌ش دورتر می‌شد، و طبق نقشه پیش‌رفتن داشت غیرممکن می‌شد.

دستش رو از زیرِ پیرهنی که روی کمر تهیونگ سُر خورده و جمع شده بود، بیرون کشید. سرش پایین اومد و لب‌هاش، خشک و بی‌فشار، روی پوستِ باسن حرکت کردن.

نوک زبونش رو نرم روی پوست تهیونگ کشید. طعم آشنایی که هیچ‌وقت تکراری نمی‌شد، هیچ‌وقت عادی نمی‌شد. همیشه جاذبه داشت، همیشه مشتاق‌ترش می‌کرد، همیشه حریص‌ترش می‌کرد. درست مثل حسِ لمس تهیونگ، که هربار اون‌قدر به‌وجد می‌آوردش که حس می‌کرد بدنش از درون می‌لرزه.

برای اولین بار از اون فراموش کردن و از یاد بردن خوشحال بود، و حتی قدردان.

اگه نمی‌تونست تهیونگ رو فراموش کنه، اگه تصویر و خاطراتش مدام توی حافظه‌ش می‌چرخیدن، هیچ کار دیگه‌ای توی زندگیش نمی‌تونست انجام بده، جز اینکه مدام و مدام به تهیونگ فکر کنه، مدام و مدام لحظه‌های باهم بودنشون رو توی ذهنش بازسازی کنه، مدام و مدام تو عذابِ دوری و انتظار دست‌وپا بزنه.
دیوونه می‌شد! شک نداشت که دیوونه می‌شد.
تهیونگ چطوری تحمل می‌کرد؟ اینکه دیوونه‌وار عاشق جونگ‌کوک بود و می‌تونست هروقت می‌خواد، داشته باشدش، اما این کارو نمی‌کرد و حتی به خواست جونگ‌کوک، ازش بی‌خبر می‌موند رو چطوری تحمل می‌کرد؟

یا شاید... اون‌همه ادعای عاشق بودن، دروغ بود؟ یا سرش جای دیگه‌ای گرم بود؟

همین‌الان چطوری می‌تونست خزیدن لب‌های جونگ‌کوک، نوازشِ زبونش، یا گازهای ریز گرفتنش رو تحمل کنه و خون‌سرد باشه؟



🌹🌹 Season 3: Ŧħɇ ĐȺɍꝁnɇss
           
➖➖➖➖➖➖➖➖

            
🦋𝓛𝓪𝓭𝔂𝓑𝓾𝓽𝓽𝓮𝓻𝓯𝓵𝔂ଓ♥️
32
April 2, 2025 117 1