
جونگکوک، چشمهاش رو ریز کرد و جواب داد: «الان مثلاً خواستی بگی من یه منحرفم که با نگاهم معذبت کردم؟»
تهیونگ مردد و آروم زمزمه کرد: «نه...»
جونگکوک سرش رو پایین برد و کنار گوشش زمزمه کرد: «اشتباه کردی.»
لالۀ گوشش رو به دندون گرفت، با زبون خیسش کرد و ادامه داد: «اگه میدونستی هر بار که میبینمت به چه چیزایی فکر میکنم...»
لبهاش رو پشت گوش تهیونگ برد و زبون کشید و گفت: «...یا میدنستی تو چه پوزیشنهایی تصورت میکنم...»
زبونش رو تا روی خطِفک تهیونگ کشید. رد خیس رو تا گردنش برد و با صدای دورگهشده گفت: «...یا چه کارایی میخوام باهات بکنم...»
گردنش رو محکم مکید تا زمانی صدای تهیونگ رو شنید.
- آخ...
دوباره به چشمهاش نگاه کرد و به صحبتهاش رو با لحنی جدید که تهیونگ قبلاً نشنیده بود، تموم کرد.
- ونوقت نمیگفتی، «نه.»
تهیونگ با نفسهایی که از ریتم خارج شده بودن، دستهاش رو بالا آورد و برای لمس پوست گُرگرفتۀ جونگکوک، اون زیر تیشرتش برد.
بلند شد و روی رانهای تهیونگ نشست. تیشرت خودش رو که از سرش درآورد، تهیونگ رو دید که میخواست دکمۀ آستین خودش رو باز کنه. مچِ دستهاش رو گرفت، روی تخت برگردوندشون. با اشاره به پیرهن تهیونگ و لحنی تحکمامیز، گفت: «این میمونه.»
- هوم؟!
- درش نیار.
- چرا؟
لبهاش رو روی سینۀ تهیونگ گذاشت و بعداز محکم مکیدن پوستش، گفت: «چون من میگم.»
- هی!
بعد دستش رو بالا آورد تا مانع مارکهای دردناک جونگکوک بشه و اعتراضآمیز گفت: «آروم!»
جونگکوک دوباره مچ دستهاش رو گرفت. روی تخت قفلشون کرد و گفت: «تو باختی!»
- چی؟!
- تو شرط رو باختی! ما رسیدیم اینجا.
تهیونگ بعد از لحظهای فکر کردن، با کمی کلافگی گفت: «خیله خب! تو از من بردی!»
به چهرهی جونگکوک که عجیب، خشک و جدی شده بود، نگاه کرد تا بهش بفهمونه از از رفتارش خوشش نیومده؛ اما جونگکوک بهجای اینکه فشار دستهاش رو کم کنه، یا تغییری توی حالت عجیب نگاه و تُن صداش بهوجود بیاره، گفت: «من از تو نبردم، تهیونگ. من تو رو بردم! تو الان جایزۀ منی. باید به قولت عمل کنی! از الان به بعد، دقیقاًهمون کاری رو میکنی که بهت میگم!»
𝓛𝓪𝓭𝔂𝓑𝓾𝓽𝓽𝓮𝓻𝓯𝓵𝔂ଓ