
کمکم دوباره شور و حرارت به حرکاتشون برگشت. نوازشها بیبرنامه و محکمتر شدن، بوسه ها خیس و شلختهتر؛ اونقدر که وعده بدن این آدمها و این خونه، یه شب طولانی و پر از هیجان پیش رو دارن، که هنوز حتی شروع هم نشده!
تهیونگ سرش رو کنار کشید تا گردنش رو از مکیدنهای دردناکِ جونگکوک نجات بده. جای دستی که سینۀ جونگکوک رو محکم توی مشت گرفته بود رو با دهنش عوض کرد. لبهاش از روی لباس، نیپلش رو بین خودشون گرفتن و بهمحض برجسته شدن، جای لبهای نرمش رو به دندونهای محمکش داد. بیتردید، فشار دندونهاش رو بیشتر کرد و چیزی که بینشون بود با زبون به بازی گرفت. دستهاش هیجانزده مشغول باز کردنِ دکمۀ شلوار و لمس عضو برجسته و داغ بین پاهای جونگکوک شدن.
جونگکوک سرش رو عقب داد و از دردِ نیپل و لذتِ نوازشِ عضوش، نالهای کرد. بازوهای تهیونگ رو گرفت تا نیپلش رو از آزارِ دندونهاش نجات بده.
تهیونگ، با نفسهای بینظمِ منقطع، و چشمهای پر از شهوت، مثل ماهی از توی دستهای جونگکوک لیز خورد، از مبل پایین رفت و بین پاهاش زانو زد.
از روی لباسزیر اندامِ نبضدار رو با لبهاش لمس و شروع به بوییدن و بوسیدن و مکیدن کرد.
پوشش اضافه رو که کنار زد و اندام برجسته رو توی دهن خیس و داغش فرو برد، جونگکوک آب دهنش رو برای مرطوب کردن گلوی خشک شدهش قورت داد، سرش عقب رفت و شونههای تهیونگ رو محکمتر چنگ زد.
لیس زدنهاش و لبهایی که با اشتیاق عضو متورم رو لمس میکردن، دمای بدن جونگکوک رو اونقدر بالا برده بود که حس میکرد پشت گوشهاش درحال سوختنه.
نگاهِ خمارش رو به چشمهای جونگکوک انداخت، بعد سرش خم شد و آرومآروم عضوش رو توی دهن فرو برد.
جونگکوک سعی کرد به صورت تهیونگ نگاه کنه، اما تنها چیزی که میدید، حرکت موهای آشفتهش بود روی سری که بیوقفه به پایین و بالا حرکت میکرد.
دستهاش سمت بازوهای تهیونگ رفتن تا بتونه از خودش جداش کنه. نمیخواست ارگاسم شه. به انرژیش برای برنامههای توی سرش نیاز داشت، اما لذتی که توی رگهاش جاری شده بود، ارادهاش رو سست میکرد.
با حس برخوردِ عضوش با ته حلق تهیونگ، همزمان صدای نالۀ خودش و عق زدن تهیونگ توی اتاق طنین انداخت.
تهیونگ برای نفس گرفتن سرش رو بالا آورد و بهش خیره شد.
حالا که عضوش از بین اون لبهای متورم صورتی آزاد شده بود، با وجود سختی، از فرصت پیشاومده استفاده کرد. بازوهای تهیونگ رو گرفت و سعی کرد مانع دوباره فرو بردن اندامش بشه، اما تهیونگ مُصبرانه و با بالا آوردن دستهاش و رد کردنشون از بین دستهای جونگکوک، اونها رو از بازوهای خودش جدا کرد. عضو جونگکوک رو دستش گرفت و طولش رو لیس زد و دوباره توی دهنش فرو کرد.
سرعت بالاپایین کردن سرش، هرلحظه بیشتر میشد، و همراه شده بود با بازیِ انگشتهاش دور تستیکلهای جونگکوک.
- فاک... تهیونگ...
گفت و نفسِ داغِ حبسشده رو بیرون داد.
لعنتی! جونگکوک چطوری باید جلوی اونهمه لذت، مقاومت میکرد؟
نفس بریده نالید: «وایسا... بسه...»
نهتنها فایدهای نداشت، بلکه تهیونگ شدت مکیدنها و بالاپایین کردنِ سرش رو بیشتر کرد.
𝓛𝓪𝓭𝔂𝓑𝓾𝓽𝓽𝓮𝓻𝓯𝓵𝔂ଓ