Boom!! Pooh...: post #314 — TG.ME

📖 فصل‌ سوم      𝐓𝐡𝐞 𝐇𝐮𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐢𝐞𝐬   
😀قسمت هفدهم   اینکه توی سختی‌ها
😀 ورق ۳             دووم میاری، یعنی
😍تاریکی             هنوز امیدواری!...!          

🩸🩸🩸🩸🩸🩸🌟⚫️🩸🩸

و دیگه اینکه، فکر می‌کرد حق داره! احساس می‌کرد در بارۀ خیلی چیزا می‌تونه کوتاه بیاد، اما نه در این مورد. احساس می‌کرد حق داره انتظار داشته باشه تهیونگ بیشتر حواسش جمع باشه و رعایت کنه؛ حداقل تا زمانی که براش عادی‌تر بشه.

با سپری شدنِ دقایق، خشم و عصبانیت تهیونگ، کم‌تر شده بود. خودش رو جای جونگ‌کوک گذاشته و سعی کرده بود درکش کنه. حالا مدام درحال سرزنش خودش بود.

حسی شبیه عذاب‌وجدان، گناه و ناامید شدن از خودش و حواس‌پرتیش، باعث می‌شد به‌جای اینکه بخواد با مشت بزنه زیر چونۀ جونگ‌کوک، فقط بخواد که خودش رو توی همون اتاق پنهان کنه.

- تهیونگ!

هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد اینکه جونگ‌کوک صداش کنه و مجبور بشه باهاش روبه‌رو بشه، انقدر سخت و آزاردهنده بشه، اما دیگه پنهان شدن فایده‌ای نداشت.

بی‌میل و با اعصابِ خورد بیرون رفت.

- اینجا خوراکی نداری؟

جونگ‌کوک پرسید و به چهرۀ پسر مقابلش نگاه کرد که تمام انرژی و شیطنت چند دقیقۀ قبلش، جاش رو به بی‌حال و بی‌حوصله‌گی داده بود.

چند ثانیۀ بعد، بالای سرِ جونگ‌کوک و پشتِ کاناپه‌ای که اون روش نشسته‌بود، ایستاد و گفت: «نه اینجا هیچی نیست. اگه گشنته، باید برگردیم.»

تهیونگ یه بهونه‌ای برای برگشتن می‌خواست و جونگ‌کوک این رو فهمیده بود. نگاهش رو به روبه‌رو چرخوند و جواب داد: «نه، گرسنم نیست.»

- دیگه برگردیم.

- من نمی‌خوام برگردم.

تهیونگ خسته و ناراضی بود. توی جنگِ پیشِ رو، از قبل باخت رو پذیرفته بود؛ فقط ناامیدانه آخرین تلاش‌هاش رو می‌کرد شاید جونگ‌کوک دلش بسوزه. آره، حتی اگه قبول خواسته‌ش از سرِ ترحم هم بود، اشکالی نداشت. هرطوری که می‌تونست به محیط امنش برگرده اشکالی نداشت. با صدای بی‌رمق و التماس‌گونه گفت: «می‌خوام برگردم.»

جونگ‌کوک دستش رو پشت برد، مچِ تهیونگ رو گرفت و انقدر کشید تا از همون بالای تکیه‌گاه، کشوندش روی مبل و گفت: «نه، نمی‌خوای. تو می‌خوای با من اینجا بمونی.»

- مطمئنم که نمی‌خوام.

ستونِ فقراتِ تهیونگِ ولوشده روی کاناپه، به بازوش فشار می‌آورد. دستش رو جابه‌جا کرد و بین پشتیِ مبل و بدنِ تهیونگ حرکت داد، از پهلوش گذروند و روی دندۀ آخرِ تهیونگ متوقف شد؛ جایی که می‌دونست تهیونگ، نوازش شدنش رو دوست داره. بعد انگشتش انگار که دنده‌ها رو بشماره، دونه‌دونه لمسشون کرد و به‌سمت سینه بالا اومد.

تهیونگ نشونه‌های طوفان رو می‌شناخت و می‌دونست کِی قراره وسطش گیر بیفته. سرش رو عقب برد و به سینۀ مردی که از پشت بغلش کرده بود فشار داد. چونه‌ش رو بالا آورد و سعی کرد چهرۀ جونگ‌کوک رو ببینه.

- اینجا یا اونجا، برات چه فرقی می‌کنه؟

پرسید، قبل‌از اینکه حرکتِ دوار انگشتی روی نوک سینه‌ش، باعث بشه آب دهنش رو قورت بده، چشم‌هاش رو ببنده و به صدای مست‌کننده و دورگه‌شدۀ جونگ‌کوک گوش بده.

- خیلی فرق داره...

وقتی تهیونگ از دوباره سؤال پرسیدن سر باز زد، خودش ادامه داد: «چون از همون لحظه‌ای که این تختت رو با اون کاورِ طوسی‌نقره‌یش دیدم، یه تصویر از تو جلوی چشمم بود که نمی‌خوام فقط یه خیال باقی بمونه؛ تصویر اینکه صورتت چقدر شهوانی و جذابه، وقتی صبح بین خواب‌وبیداری می‌بوسمت؛ وقتی داری خواب‌آلود نق می‌زنی، اون موقعی که انگشتامو روی ورودیت حس می‌کنی و می‌دونی می‌خوان برای چی آماده‌ت کنن. چون می‌خوام صورتت رو ببینم روی اون بالشتِ نقره‌ای‌رنگ، با موهای پریشون و اخم‌های گره‌خورده، موقعی که از وارد شدنم، لب‌هات رو گاز می‌گیری. می‌خوام روی همین تخت ببینمت وقتی با نفس‌های سنگین، بین ضربه‌هام، تازه کامل از خواب بیدار می‌شی و واسه تندتر و محکم‌تر کمر زدن، بهم التماس می‌کنی. می‌خوام روی همین تخت و بین همین ملحفه‌ها ببینمت وقتـ...»

تهیونگ درحالی‌که ریه‌هاش رو تا بیشترین حد ممکن از هوا پر می‌کرد، سریع بلند شد و به‌سمت جونگ‌کوک چرخید. زانوهاش رو دو‌ طرف پای جونگ‌کوک گذاشت و روی رانش نشست.

- چرا این‌جوری اذیتم می‌کنی؟

- چون کار دیگه‌ای از دستم برنمیاد...

چند لحظه سکوت کرد قبل‌از اینکه با بدجنسی لبخند بزنه و ادامه بده: «...واسه اذیت کردنت.»

- پس خودت قبول داری که قصدت فقط آزاره؟

- تا حالا انکارش کردم؟

دست‌هاش رو روی شونه‌های جونگ‌کوک گذاشت و گفت: «اما با این کارات... فقط من اذیت نمی‌شم.»

- نه، فقط تو اذیت نمی‌شی؛ ولی من بعدش یادم می‌ره. اونی که مدت‌ها یادش می‌مونه و منتظره، تویی!



🌹🌹 Season 3: Ŧħɇ ĐȺɍꝁnɇss
           
➖➖➖➖➖➖➖➖

            
🦋𝓛𝓪𝓭𝔂𝓑𝓾𝓽𝓽𝓮𝓻𝓯𝓵𝔂ଓ♥️
26
March 20, 2025 97