•❥•----------•♥️•---------•❥•
عاشقے در پس سیاهے♥️
𝗣𝗮𝗿𝘁 ️️𝟰𝟲
بازم یه ساعت گذشت و خبری نشد..
تهش دید نمیشه خودش پیاده شد و اومد سمتم.
زد به شیشه.
بدون هیچ عجله ای، آروم کشیدم پایین.
طلبکار نگاش کردم.
ـ گفتی؟؟
قلبم ریخت یه لحظه ولی به روی خودم نیاوردم.
ـ چیو؟؟
نگاهی به ساختمون ما کرد.
ـ اینکه چه بلایی سر خونه زندگیم آوردی رو
ـ به کی؟؟
ـ بابات!!
سرمو بیرون شیشه اوردم و گفتم:
ـ حرف دهنتو بفهم.
خسارت میخای بهت میدم گشنه بازی در نیار.
پوزخندی گوشهٔ لبش نشست.
ـ گشنه؟؟ دختر جون من کل خاندانتو میخرم.
بهتره یا خودت با زبون خوش بیای تو خونم بمونی یا من برم به بابات همه چیو بگم.
هیچی نگفتم. فقط ماشین رو روشن کردم و حرکت کردم.
واقعا هیچ جوابی براش نداشتم.
اونوقت میگفتن نگران نباش مگه میشد؟؟
یه غلطی کرده بودم که باید فکر اساسی براش میکردم وگرنه کلام پس معرکه بود..
•❥•----------•♥️•---------•❥•
@Khoda_Writer_F
2
1
1November 30, 2025 70