•❥•----------•♥️•---------•❥• عاشقے در پس سیاهے♥️ 𝗣𝗮𝗿𝘁 ️️𝟰𝟳 چند روزی همینطور گذشت و من هرروز استرسم بیشتر میشد. همش فکر میکردم اگه برم بیرون الاناس که جلومو بگیره و باز بگه گفتی یا نه؟؟ غزل و کیارش میگفتن نترس جرعت همچین کاری رو نداره ولی نشون داد که جرعتشو داره. یه روز که با هزار ترس رفته بودم دانشگاه داشتم برمیگشتم ماشینش رو جلوی ساختمون خودمون دیدم. سریع دویدم سمت خونمون. دیدم داره با بابام صحبت میکنه. هول شدم سلام کردم که در کمال تعجب دیدم بابام لبخند میزنه. ـ سلام دخترم بیا داخل. متعجب نگاهی به پسره کردم که ببینم چی گفته اینقدر بابام ریلکس وایستاده. اونم لبخند زد که بابام رو به من گفت: ـ قبلا چرا استادتون رو معرفی نکرده بودی دخترم؟؟ لبخندی از سر حرص تحویلش دادم و گفتم: ـ اوهوم یادم نبود. تعارفش کرد که بیاد خونه ولی گفت خاسته فقط یه سری بزنه و بره. آخه کدوم استادی میاد سر بزنه به دانشجوش؟؟ بابای من چش بود!؟ تا یکیو خوشتیپ و پولدار میداد فکر میکرد خبریه!! •❥•----------•♥️•---------•❥• @Khoda_Writer_F
عاشقے در پس سیاهے♥️ 𝗣𝗮𝗿𝘁 ️️𝟰𝟳 چند روزی همینطور گذشت و من هرروز… — نگهبان قلبمـ♥️ — TG.ME
December 11, 2025 60 1