•❥•----------•♥️•---------•❥• عاشقے در پس سیاهے♥️ 𝗣𝗮𝗿𝘁 ️️𝟰𝟴 وقتی دیدم تا این مرحله پیش اومده که بیاد در خونمون ترسیدم و به بچه ها گفتم احتمالا برم قبول کنم. اینکه بابام میفهمید و حق خیلی چیزا رو ازم میگرفت خیلی بدتر بود از اینکه پیش اون پسره میبودم. با اینکه سعی داشتن جلومو بگیرن ولی من رفتم که باهاش صحبت کنم. گفتم هر چی بادا باد.. میخاستم ببینم اصن شرایطش چیه میخواد چی بگه و به عنوان چی منو اونجا نگه داره. داشتم میرفتم سمت عمارتش که گوشیم زنگ خورد. کیوان بود. هه!! تازه منو یادش افتاده. جوابشو ندادم و رد تماس دادم. ایفن رو زدم. در باز شد. اروم اروم سمت در ورودی رفتم. میترسیدم و به شدت استرس داشتم. نمیدونستم این قدم هایی که برمیدارم منو وارد چه چالش هایی میکنه!؟ با این حال وارد شدم. خدمتکارش رفت که صداش کنه اونم گفت بگو بیاد بالا تو اتاقم.. •❥•----------•♥️•---------•❥• @Khoda_Writer_F
عاشقے در پس سیاهے♥️ 𝗣𝗮𝗿𝘁 ️️𝟰𝟴 وقتی دیدم تا این مرحله پیش اومده… — نگهبان قلبمـ♥️ — TG.ME
December 11, 2025 81