@KhalajX · 6.7K subscribers
Привет @durov, @Telegram Этот канал не нарушает закон. И в нем нет порнографических и грубых постов пожалуйста, обратите внимание ! Официальный канал в unknown: @Behzadkhalajbot
The short link opens the channel straight in the Telegram app — not in a browser tab.
tg.me/go/KhalajXIs this your channel? Add @tgme as admin — and see how many people click your links. Get the stats →
Channel created January 9, 2025per Telegram
We have been tracking it since September 6, 2026
In all that time the channel has changed neither its name, nor its @username, nor its avatar.
We show only what we have seen ourselves.
منهمونمکهیهروز،آقای قاضی؛
نیمههای شب است،خانه ساکت است و فقط صدای فرهاد از بلندگوی کوچک گوشهی اتاق میآید"من همونم که یه روز،میخواستم دریا بشم"!.
همان صدایی که انگار سالهاست از جایی دور
دارد برای آدمهایی میخواند که دیگر نمیدانند با خودشان چه کنند.
آقای قاضی وسط خانه ایستاده.
پیراهنش نامرتب است،آستینهایش بالا رفته و یک لیوان روی میز مانده.
آهنگ را میشنود و ناگهان شروع میکند به خواندن.
با همان صدای گرفته،با همان لبخند نصفهنیمهای که بیشتر از خوشحالی شبیه تلاش برای خوشحال بودن است.
چند قدم برمیدارد،بعد یکی دیگر.
دور اتاق میچرخد و با آهنگ همخوانی میکند.
برای چند لحظه انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
انگار نه پروندهای وجود دارد،نه خستگیای،نه کسی رفته است،نه شبهایی که طولانیتر از همیشه گذشتهاند،فقط یک مرد است و یک آهنگ و خانهای که برای چند دقیقه شبیه گذشته شده.
اما ناگهان،نمیداند چه شد.
آهنگ همان آهنگ است،هیچ چیز عوض نشده.
اما خودش،دیگر همان آدم چند ثانیه قبل نیست.
وسط خواندن ساکت میشود.
لبخند از روی صورتش میرود،چشمهایش روی نقطهای در کف اتاق ثابت میماند.
بعد آرام روی زمین مینشیند.
نه با تصمیم،ناخودآگاه.
انگار پاهایش دیگر توان نگه داشتن این همه چیزی را که سالها پنهان کردهاند،ندارند.
صدای فرهاد هنوز میآید.
و او برای اولین بار دیگر با آهنگ نمیخواند.
فقط گوش میدهد،چشمهایش خیس میشود.
دستش را روی صورتش میکشد اما اشکها این بار قرار نیست به حرفش گوش کنند.
سرش را پایین میاندازد.
یک خندهی کوتاه میکند؛
از آن خندههایی که آدم وقتی چیزی برای گفتن ندارد تحویل خودش میدهد.
آرام میگوید؛«من که قرار بود،یه روز دریا بشم.»و بعد دیگر چیزی نمیگوید.
لیوان را از روی میز برمیدارد،چند لحظه نگاهش میکند،و ناگهان پرتش میکند زمین.
بعد همانجا کنار دیوار مینشیند.
آهنگ تمام نمیشود.
اما انگار یک چیزی درون او تمام شده است.
نه زندگی،نه امید،فقط آن تصویری که
سالها از خودش ساخته بود؛
تصویر مردی که همیشه بلد است دوام بیاورد.
امشب،آن تصویر دیگر وجود ندارد.
امشب،آقای قاضی هیچ حکمی ندارد.
نه برای آدمهایی که رفتند،نه برای روزهایی که گذشتند،نه حتی برای خودش.
فقط نشسته و به صدای آهنگی گوش میدهد
که هنوز ادامه دارد.
بعد دستش میرود سمت جعبه سیگار،یه نخ برمیدارد،سیگار را روی لبش میگذارد و روشن میکند.
سرش را به دیوار تکیه میدهد
و زیر لب میگوید؛«عجب شبی..آدم گاهی فقط دلش میخواهد یکی باشد که بپرسد؛خستهای؟»
و باز سکوت،فرهاد هنوز میخواند.
باران پشت پنجره میبارد..چراغ خانه روشن است.
و مردی که تمام عمر سعی کرده محکم باشد،گوشهی اتاق نشسته،و آرام گریه میکند؛
بیآنکه کسی ببیند،بیآنکه کسی بداند.
و شاید غمگینترین قسمت ماجرا همین باشد؛اینکه بعضی آدمها آنقدر خوب نقش قوی بودن را بازی میکنند که حتی وقتی فرو میریزند،باز هم هیچکس صدای افتادنشان را نمیشنود.