نیمههای شب است؛همهجا ساکت شده،اما انگار چیزی درون من هنوز دارد فریاد میزند.
دردی افتاده وسط سینهام،از همان دردهایی که نمیفهمی از کجا آمدهاند؛
فقط میفهمی آرامت نمیگذارند.
گاهی با خودم فکر میکنم یک از خدا بیخبری
پایش را گذاشته روی قفسهی سینهام،فشار میدهد،فشار میدهد،آنقدر که نفس کشیدن هم شبیه خواهش کردن میشود.
اما بعد،چند ثانیه چشمهایم را میبندم
و به خودم میگویم:شاید این فقط خستگیست،شاید تمام این سالها جایی درونم جمع شدهاند و امشب
راه دیگری برای بیرون آمدن ندارند.
پنجره باز است.هوای شب میآید داخل،اما هیچ هوایی به اندازهی کافی سبک نیست.
روی صندلی نشستهام
و به تاریکی اتاق نگاه میکنم.
چه عجیب است...
آدم میتواند میان هزار نفر زندگی کند
و باز،یک شب،چنان تنها شود که صدای نفس خودش غریبهترین صدای دنیا باشد.
دلم گرفته است..نه برای یک آدم،نه برای یک اتفاق،برای تمام چیزهایی که یکییکی آمدند،
چیزی از من برداشتند و رفتند.
برای حرفهایی که نگفتم،برای روزهایی که از دست رفتند،برای آدمی که بودم
و دیگر نیستم.
امشب فقط دلم میخواهد یکی کنارم بنشیند
و هیچ نپرسد.
نه«چی شده؟»نه«چرا اینطوری شدی؟»
فقط بنشیند.
گاهی آدم برای نجات پیدا کردن
به هیچ جملهای احتیاج ندارد؛
فقط به یک حضور ساده
که یادش بیاورد هنوز تنها نمانده.
و من در این شب طولانی،با این سینهی خسته و این همه حرف نگفته،فقط به سقف نگاه میکنم و آرام با خودم میگویم!«کاش زندگی گاهی هم کمی با آدمی مهربانتر بود...»
ࢠݛۆندهݷۿ؋تم؛
September 4, 2026 813 9