رمان عشق آتشین
قسمت پنجم
نویسنده هدا (عباسی)
مرحبا: چیییییییی حتا فکر شه هم نکنی بمیرم هم از او معذرت نه میخایم مه ده زندگیم تا هنوز از کسی معذرت نخاستیم و نه میخایم هممم
مسکا : بیبین مرحبا اقدر ضد و غرور اصلا خوب نیست عاقبت خوب نداره یک معذرت چی است که نه میتانی خواسته
مرحبا: هیچ وقتی از او معذرت نه میخایم دیگه ای موضوع ره اصلا باز نکنی فامیدی
مسکا : درست است خودتت بهتر میفامی من صنف دارم خدا حافظ
مرحبا: درست است خدا حافظ
اوففف مسکا رفت و من در صنف تنها ماندم فکر هوشم به گپ های مسکا بود مه چطور باید از او مغرور معذرت میخاستم ای امکان نداشت اما حق با مسکا بود او درست میگفت گناه من بود یک معذرت چی است که من ضد کردم میرم یک معذرت میخایم خیر خلاص ها ای بهترین فکر است همین کار میکنم رضوان پسر بد نیست شاید من اوره بد فکر کرده باشم میخاستم برم رضوان پیدا کنم و همرایش گپ بزنم از صنف بیرون میشدم که پیش در با یک نفر تصادف کردم به شدت به زمین خوردم و پایی راستم به شدتت درد داشت اخخ بلند گفتم و به زمین نشستم سر مه بلند کردم که رضوان دیدم
رضوان : خوب هستی چیزت خو نشده
مرحبا: خوب استم فقد کمی پایم افگار شد
رضوان: زیاد درد میکنه بریم پیش داکتر
مرحبا: نخیر خوب استم گپی مهم نیست میخاستم که بلند شوم اما دوباره به زمین خوردم
دیدم که رضوان دست خود را پیش کرد اما گفتم تشکر خودم بلند میشم
رضوان :بتی دست ته کمکت کنم
مرحبا : نخیر نه میخایم تشکر
رضوان: درست است خودتت بهتر میفامی میخاست بره و من هم از زمین بلند میشدم که کم بود دوباره به زمین بخورم که یکی شخص از بازویم گرفت و کمک کرد دیدم رضوان بود نخیر ضرورت نیست خودم گپم تمام نشده بود که رضوان گفت
رضوان: گپ نزن راه برو
مرحبا: چپ شدم بعد گپ رضوان دیگه چیزی نگفتم مره به چوکی بورد و گفت
رضوان : بیشین
مرحبا : تواز من خفه استی
رضوان : مهم نیست
مرحبا : معذرت میخایم
رضوان: مهم نیست خانم مغرور من قهر نیستم 😉
مرحبا : من مغرور نیستم از خود اسم دارم 🤨
رضوان :خب ازت اسم ته پرسان کردم اما نگفتی من هم برت خانم مغرور میگم 😜
مرحبا : اوفففف نگو مغرور اسمم مرحبا است
رضوان: واو اسمت زیباست من هم رضوان استم
مرحبا: خوش شدم
رضوان: من هم خوش شدم راستی یک گپ
مرحبا: بفرما
رضوان :...
March 18, 2022 18.8K 96