رمان عشق آتشین
قسمت سوم
نویسنده هدا(عباسی)
آسیه : شما از کجا فهمیدین که من چیزی میخایم 😳
رضوان:خب توره من کلان کردیم و از چشمانت میدانم که چی میخواهی 😉
آسیه : بلی لالا جان بعد وفات مادرم شما و لالا امید مره کلان کردین پدرم هم که همیشه بخاطر کار خارج از کشور میباشه شما تمام دارایم در این دنیا هستین😔
رضوان: شادختم کوچکم اصلا ای چهره غمگین برت خوب نه میگه غمگین نشو پرنسسم خواست الله است😇
آسیه : اما لالا جان مادرم بخاطر مه وفات کرد 😔
رضوان: اشششش🤫 دیگه ایتو نگویی مادرم وقتی که فهمید تو دختر استی زیاد خوش بود چون عاشق دختر بود ما هم زیادخوش بودیم که صاحب خواهر میشیدیم اما وقت تولد تو داکتر هابه پدرم گفتن که بین شما فقد یکی تان زنده میمانید مادرم با اصرار زیاد پدر مه راضی کرد تا تو زنده بمانی و خودش دیار فانی ره ودا گفت ای همه گیش خواست الله است دیگه ایتو نگویی که باز ناراحت میشم
آسیه :درست است لالا جان دیگه تکرار نه میشه
رضوان : آفرین به شادخت هوشیار مه خب حالی بگو چی میخواستی ؟
آسیه: لالا جان فردا تولد بهترین دوستم است زینب و مره هم دعوت کرده اگر ایجازه شما باشه میخایم ده تولدش کنارش باشم
رضوان: البته که میتانی اما به شرط که خودم میبرمت
آسیه: واقیعن لالا شمامیبرین مره
رضوان :بلی خودم میبرمت
آسیه : تشکر لالا شما بهترین برادر دنیا استین شکر که دارم تان
رضوان :شکر که مام تو شادخت مقبول دارم خب شادختم فعلا من میخایم بخابم خسته استم باز گپ میزنیم
آسیه درست است لالا جان
رضوان: بعد رفتن آسیه به فکر مادرم رفتم چقدر کم وقت پیشم بود چرا اقدر زود ماره تنها ماند خیلی دلتنگش شدیم کاش پیشم میبود ده همین فکر بود که یکبار او دختر یادم آمد نه میفامم چرا اما یک حس داخل قلبم احساس کردم اما مهم نبود چشم هایم پت کرده به خواب رفتم
(مرحبا)
صبح با صدایی اذان بیدار شدم وضو گرفته نمازم را ادا کردم و آماده رفتن به دانشگاه شدم یک سرپتلونی سیاه با پتلون سفید چادر سیاه کرمچ سفید دستکول سفید و ساعت سیاه پوشیدم و کمی آرایش کردم و یک نگاه از سر تا پاهم خود ره به آینه دیدم واقعین زیبا شده بودم و به مسکا تماس گرفتم که بعد دو بوق جواب داد
مسکا: وای سلام پرنسس چطو که امروز وقت بیدار شودی
مرحبا: سلام شکر خوب استم تو خوب هستی مچم چی وقت تو نزاکت یاد میگیری بیغیر کنایه زدن دیگه کار یاد نداری 😒
مسکا:ای مرحبا تو چقه پشت گپ میگردی یک شوخی کردم
مرحبا : خب زیاد سخنرانی نکن آماده هستی
مسکا: بلی آماده هستم تو چطو آماده هستی
مرحبا :بلی پس فعلا باز ده دانشگاه میبینیم
مسکا : درست است خدا حافظ 👋🏻
March 16, 2022 17.1K 95