رمان عشق آتشین قسمت اول نویسنده هدا (عباسی) این داستان مربوط دختر به… — کانال عاشق های رومان 🥰😍❤️ — TG.ME

رمان عشق آتشین
قسمت اول
نویسنده هدا (عباسی)

این داستان مربوط دختر به اسم مرحبا میشه که عاشق یک پسر مغرور به اسم رضوان میشود این عشق یک عشق آتشین میباشد که دو نفر به آتش میزند



از زبان مرحبا 😊
اول حمل بود و بسیار هوایی خوش آیند و من هم در خواب شیرین به سر میبوردم که با صدای زنگ موبایلم از خواب شیرینم بیدار شدم
اوفففففف این کی است که مزاحم خواب من شد با چشمان بسته موبایلم ره اوکی کردم که با صدای چیغ مسکا رو به رو شدم زود از جایم پریدم و صدای قلبم به خوبی شنیده میشد

مرحباـ ای خدا ازت نگذره مسکا بگو کی مورده که ای قسم چیغ میزنی
مسکا ـ وای دختر بنظرم تو باز خواب بودی نکنه یادتت رفته امروز روز اول دانشگاه است ساعت دیدی باید حالی آماده میبودی اما خانم محترم خواب است 😒
مرحبا ـ به طرف ساعت دیدم که 7:30صبح است وای ناوقت شده من حالی زود آماده میشم بسیار معذرت میخایم که ده خواب مانده بودم 🤦🏻‍♀️
مسکا ـ بخیز زیاد سخنرانی نکن زودتر آماده شو پرنسس😜
مرحبا ـ وای مسکا تو هم چقدر کنایه میزنی آینه رفتم خدا حافظ👋🏻
مسکا ـ خدا حافظ 👋🏻
از زبان مسکا 🙂
مرحبا یک دختر بسیار مقبول با چشم های عسلی پوست سفید قد بلند اندام متوسط است اما بسیار شوخ جنگره و لجباز است من مرحبا مکتب با هم به پایان رساندیم و امتحان کانکور دادیم که خوشبختانه هر دوی ما در رشته های که دوست داشتیم کامیباب شدیم مرحبا از طفلایت عاشق طب بود و من هم به حقوق علاقه داشتم که بلاخره به رویا های خود رسیدیم و کامیباب شدیم 🥰
مرحبا:آماده شده حرکت کردم به سوی دانشگاه اولین روزم بود و بسیار خوشحال بودم که بلاخره به آروزیم میرسم داخل دانشگاه شدم و در داخل دانشگاه متوجه مسکا شدم با خوشحالی سمت من آمد من ره به آغوش گرفت
مسکا: مرحبا بلاخره به آرزو های ما رسیدیم
مرحبا : ها جانم من هم زیاد خوشحال استم مسکا ره از آغوشم جدا کردم و با هم خدا حافظی کرده هر دو راهی صنف های خود شدیم طرف ساعت نگاه کردم اوووو وااای که چقدر ناوقت شده با قدم های پر سرعت راهی صنف شدم که در راه با یک شخص برخورد کردم و تمام کتاب هایم به زمین پخش شد سر مه با بسیار اعصبانیت بلند کردم که با دیدن یک پسر جذاب که چشم هایش سبز بود رو به رو شدم غرق دیدن پسر بودم که با تکان دست جلوی چشمم از افکار بیرون شدم
پسر : فکرت کجا است خانم پیشروی تان ره بیبینین
مرحبا: اصلاشما با عجله سمت من آمدین و بیبین که تمام کتاب هایم ره به زمین انداختین بجای که معذرت بخاین مره سر زنش میکنین 😒
پسر : اوووو وای اصلا شما باید معذرت میخاستین نی من خب وقت ندارم که همرای هر بی شخصیت گفت گو کنم بیازو تمام دختر دانشگاه محو مقبولیم میشن😏
مرحبا: شما چی گفتین اصلا چهره تان ره به آینه نگاه کردین به کدام جرعت برمن گفتین بی شخصیت بی شخصیت شما استین و من مثل او دخترای های که شما فکر میکنین اصلا او قسم نیستم 😠متوجه حرف زدن تان باشین
پسر : خب زیاد سخنرانی نکن حوصله ندارم بی شخصیت 😏
مرحبا: میخاست که بره مام بسیار خشمگین بودم و داد زدم بی شخصیت خودتت استی آدم روانی با گفتن روانی استاد شد و روی خود دور داد با خشم که از چشمانش معلوم میشد به طرف من آمد وای کم بود از ترس قلبم استاد شوه
پسر: تو چی گفتی مره گفتی روانی هااااااا🗣️
مرحبا : چیغ نزن بلی شما ره گفتم روانی که متوجه دستش شدم که میخاست بلایم بلند کنه از ترس چشم هایم محکم بستم و دست هایم ره ده رویم گرفتم.....

ادامه داره منتظر نظریات تان هستم 😊
March 14, 2022 24.9K 162