رمان عشق آتشین
قسمت هشتم
نویسنده هدا (عباسی)
رویم را دور دادم که با امو دختر که دست رضوان گرفته بود رو به رو شدم آتشم صد برابر شده بود که دختر گفت سلام
مرحبا: سلام
رویا: من رویا استم
مرحبا: من هم مرحبا
رویا: خوش شدم
مرحبا: همچنان
رویا : میتانم اینجه بشینم ( منظور از پهلویی مرحبا بود)
مرحبا: بشین مشکل نیست
رویا: خوب استین
مرحبا: بلی
رویا: اما خوب معلوم نه میشین
مرحبا: میشه زیاد سوال نکنین
رویا: درست است هر قسم شما راحت استین
مرحبا: بعد چند لحظه صبر نتانستم و پرسیدم
شما با رضوان چی قرابت دارین
رویا: عشقم است زیاد دوستش دارم
مرحبا: با شنیدن ای حرف رویا اشک هایم سرازیر شد به طرف رضوان دیدم ک متعجب به طرفم میدید اما نایده گرفتمش و با عجله از صنف بیرون شدم و اشک هایم مثل سیل روان بود اصلا خود کنترول نه میتانستم زیر یک درخت نشستم و بی صدا اشک میریختم میگفتم چرا ایقسم شدم او تنها دوست عادی است چرا مه نسبت با او یک حس دارم این حس چیست چرا اقدر آتشین است اه مرحبا اه او دیگه نفر دوست داره با تو یک دوست عادی است چقدر ساده استی افسوس به حالت با امو حالت گریان داشتم که دست به شانیم احساس کردم روی مه دور دادم دیدم رضوان بود بسیار اعصبانی شدم دست شه زود پس کردم گفتم به کدام جرعت به من دست میزنیییی
رضوان: آرام باش فقد آمدم بیبینم چرا گریان داری خوب استی
مرحبا: به تو چی هاااا به تو چی تو کی استی اصلا به ای که یک دو بار همرایت خوب رویه کردم فکر نکو که مهم هستی و هر کار بخایی بکنی فامیدی
رضوان: بیبین مه چیزی نکردیم فقد بخاطر ای که دوستم ایتو بود امدم حالتت ره پرسان کنم رویا چیزی گفته که ناراحت استی
مرحبا: دوست چی هااا برو مه دوست تو نیستم تو یک بیگانه استی و بس و ها رویا کی است که چیزی بگویه مه ناراحت شوم اصلا مهم نیست برم
رضوان: یعنی چی که دوستم نیستی مگر خودتت دوست نشدی همرایمم
مرحبا: شدم و بدترین گناه ره انجام دادم حالی دیگه نه میخایمت ازت بدم میایه دیگه حتا نه میخایم چهره ته بیبینم از سر راهم پس شوووو
رضوان: خب که ایقسم است
مرحبا: بلی همین قسم است
رضوان: رفته میتانی
مرحبا: به شدتت از پیش رضوان دور شدم و به سمت در خروجی دانشگاه رفتم مسکا امد پسش زدم زود یک تاکسی گرفته به طرف خانه رفتم به خانه که رسیدم بیدون هیچ حرف به اطاقم رفتم و گریان کردم چند ساعت گذشت که در تک تک شد و مسکا گفت باز کن در باز کردم و خود ره به آغوش مسکا انداختم و گریان کردم هر چی پرسید برش چیزی نگفتم داخل آمد خود از آغوشش جدا کردم و برش تمام ماجرا ره گفتم مسکا این حس چی است چی است که اقدر آتشین است و مرا میسوزاند 😭😭
مسکا: آرام باش یکدانیم دیگه گریان نکو آرام باش
مرحبا: ای حس چیست مسکاا
مسکا: تو عاشق شودی مرحبا
مرحبا: اوففف مسکا حالت مه نه میبینی وقت شوخی نیست
مسکا: مه جدی استم شوخی ندارم تو عاشق شودی مرحبا قبول کو
مرحبا:ای امکان نداره مه چطو عاشق او مغرور شده میتانم او مره دوست نداره ده زندگیش دیگه شخص است مسکا مه چی کنم میمیرم
مسکا: کمی ارام باش برو همرایش گپ بزن و برش بگو که دوستش داری
مرحبا: ای کار امکان نداره او مره دوست نداره مه نه میتانم غرور مه پیش او از بین ببرم نه میشه مسکا
مسکا: دیگه راه نیست مرحبا یکبار چی میشه
مرحبا: نخیررر نه میشه ای کار کرده نه میتانم
مسکا: خب خودتت بهتر میفامی من برم که خانه به تشویشم میشن
مرحبا : تشکر ازی که امدی خداحافظ
مسکا :خدا حافظ
March 24, 2022 22K 102