در یک جهان عادی، بعد از گذراندن یک روز بینهایت تخمی، با حالتی از سرگیجه، ملالو بیزاربودگی از زندگی؛ با انگشتان شل، دکمههای باز آستین، گردن کج، پلکهای افتاده و موهای ژولیده: نشست پشت پیانو و نواخت. بد اما واقعی. نواختو نواخت. تا اینکه تصویر حسرتِ گذشته، و هیچوپوچ بودگی -تقریبا- حتمی آینده؛ بدل شد به انعکاسِ سیاهِ سفیدیِ چشمهاش.
July 7, 2026 1.7K 47