The Feelings: post #27475 — TG.ME

حس شکسته‌بودن دارم. انگار هیچ رشته‌ای مرا به چیزی، به جایی، به کسی وصل نمی‌کند. حالا حتی واژه‌ی «تعلق» هم برایم ناآشناست؛ شبیه خاطره‌ی چیزی‌ست که هرگز نداشته‌ام؛ و آینده؛ درِ بسته‌ای که طبیعتا پشت آن باید چیزی حس‌کردنی، لمس‌کردنی، بغل‌کردنی یا دنبال‌کردنی باشد؛ نیست. حتی یک شکاف باریک، یک سوراخ کوچک، یک خطِ کم‌رنگِ نور؛ نیست. آن‌سوی در، بوی هیچ می‌دهد.

دیگر حتی همان امیدِ کوچک‌و غریبانه که آدم‌ها برای ادامه‌دادن، شب‌ها زیر زبانشان پنهان می‌کنند را هم ندارم.

و حالا، توی این غربت پنهانی، ترجیح و خواسته‌ی قلبی‌ من این است که دیگر یک جسم این‌جهانی نباشم؛ انگار که بودن، بیش از آنکه بوی زندگی بدهد، بوی لجن مانده‌ی حیوان مرده‌ می‌دهد.


قدم اول را هم خدای مهربان، به تازگی برایم برداشته:
«یک نسخه‌ی تنزیل‌یافته از یک قلبِ ضعیف».

ممنونم i guess.
August 19, 2026 541 27