هیچ نگفت... به بحر رفتم و گفتم به موجِ بی‌تابی همیشه در طلب‌ستی، چه… — دُرِّ دَری — TG.ME

هیچ نگفت...

به بحر رفتم و گفتم به موجِ بی‌تابی
همیشه در طلب‌ستی، چه مشکلی داری؟
هزار لؤلؤِ لالاست در گریبانت
درونِ سینه چو من گوهرِ دلی داری؟
تپید و از لبِ ساحل رمید و هیچ نگفت...

به کوه رفتم و گفتم که این چه بی‌دردیست
رسد به گوشِ تو آه و فغانِ غم‌زده‌ای؟
اگر به سنگِ تو لعلی زِ قطرهٔ خونست
یکی در آن به سخن با چو من ستم‌زده‌ای؟
به خود خزید و نفس درکشید و هیچ نگفت...

رهِ دراز بُریدم، زِ ماه پرسیدم
سفرنصیب، نصیبِ تو منزلیست که نیست
جهان زِ پرتوِ سیمایِ تو سمن‌زاری
فروغِ داغِ تو از جلوهٔ دلیست که نیست!
سویِ ستاره رقیبانه دید و هیچ نگفت...

شدم به حضرتِ یزدان، گذشتم از مه و مهر
که در جهانِ تو یک ذرّه آشنایم نیست
جهان تهی زِ دل و مُشت‌خاکِ من همه دل
چمن خوش‌ست، ولی درخورِ نوایم نیست!
تبسّمی به لبِ او رسید و هیچ نگفت...

محمّد اقبال لاهوری


https://t.me/Dorreedari
Telegram
دُرِّ دَری
محفلِ دوستدارانِ ادب و تاریخِ ایران‌زمین @Sh1er9vi8n9
❤4😢2👏1💔1😭1
September 3, 2026 77